روزي دلم گرفت . گفتم : "قصه ي دلم" را بنويسم...
اگر اوج معماری فیروزه ای ایران دوران ص.فوی بود اما قبول کنیم سالهایی ۴۰-۵۰ برای موسیقی ایران شکوه بی بدیلی دارد که بعید می دانم برگردد... حالا برای همان بهشت... همان جایی که جایم بود... باید عمری حسرت بخورم... فرصت سکوت نیست... حنجره ات را ... تنهایک درنگ مانده...... تا بریدن... تا دریدن... همین که رسیده بودم پایین پارک مثل همیشه چشمانم بدنبالشان بود.با آن صورت معصوم و چشمهایی که می توانستی صداقت را ,بی انکه بخواهی به انها خیره شوی درشان ببینی, از همان اول مرا شیفته ی خودش کرده بود.امروز اما هرچه نگاه می کردم نمی دیدمش.همیشه همین گوشه نشسته بودند.خودش و خواهر کوچکش.همان که یک پا نداشت. ============ کنجکاو می شوم قرار بود اینجا بعد از مدتها که به این شهر آمده ام ببینمشان.حتی برایش خبر آورده بودم که قرار است برای پایش کاری کنند. هرچه بیشتر می نشینم کمتر نتیجه می گیرم.دلواپس می شوم می روم گوشه ی دیگر پارک همان جا که بچه های دیگری بودند . بچه ها پراکنده در جای جای پارک مشغولند. اضطراب و عجله ام بیش از آنی است که بخواهم دنبال یکی شان بگردم.فورا یادم می اید به رحمان واکسی آن طرف پارک که وقتی این طرفها زندگی می کردم با هم اشنا بودیم.دو-دوازده سالی می شد اینجا کار می کرد .او نیز آواره بود.مثل هزاران آواره ی دیگر. با شتاب خودم را به او می رسانم .سلام کرده و نکرده سراغ صنوبر و جلیل را می گیرم .با تعجب جوابم را می دهد و نگاهم می کند:" "یعنی نمی دانی چی شده؟" قلبم میخواهد از توی سینه ام بیرون بیاید. دستپاچه می گویم:"نه چی شده بگو بهم." سرش را پایین می اندازد.نمی دانم شاید گریه می کند. دستهایم را زیر چانه اش می گیرم .چشمهایش خیس است.نگاهش بد جور عذابم می دهد. می نشینم همان جا توی پیاده رو . بی توجه عابرین. می پرسم :"تو رو خدا به من بگو." انگشتش را که سوزن تویش فرو رفته به دندان می گیرد.با همان حال ادامه می دهد: "یک ماهی می شه .یک نیمه شب پنجشنبه .پارک تقریبا تعطیل شده بود.بچه ها هم کارشان تمام شده بود.آن شب بقول جلیل کاسبی شان خیلی گرفته بود.از من هم خداحافظی کردند.می رفتند آن طرف خیابان. ناگهان ماشینی با سرعت از بالا می اید .دستپاچه می شوند .اول صنوبر می افتد .جلیل می خواهد کمکش کند.سرعت ماشین بالا بوده و هر دوشان را زیر می گیرد.." دنیا دور سرم می چرخد .چشمانم سیاهی می رود.بغض امانم را بریده و گریه می کنم. ------------- همه ی خاطراتم با آنها پیش چشمم می آید: اولین روزی که دیدمشان یک روز اواسط پاییز بود.پارک خلوت تر از همیشه بنظر می امد.بالای سکویی که مشرف به درختان بلند چنار بود ایستاده بودم.به گمان خودم داشتم برگهایی را که افتاده بودند می دیدم.یا برگهایی که هنوز با اینکه زرد شده بودند اما هنوز به شاخه ها اویزان بودند. کلاغ ها مثل همیشه قارقار می کردند.گاهی یکی یکی یا دسته دسته.سروصدای عجیبی راه انداخته بودند.پاییز بود و کلاغ ها. همین طور که چشمانم را از بلندای درختها به پایین می اوردم ناگهان درست روبروی اتاقکی که خرت و پرت های مامورین پارک توی انها بود دیدمشان. دوتا بچه ی کوچک با آن قیافه های با مزه. صورت های تپل چشمهای ریز و گرد و لبخندهایی که بوی مهربانی و راستی می داد. نزدیکشان می شوم .بهم سلام می کنند. جوابشان را می دهم.می گویند:" آقا بادکنک نمی خواهی برای بچه هاتون؟؟" می گویم :" من هنوز ازدواج نکردم که بچه داشته باشم اونهم نه یکی ..بچه هایم؟؟" فکر می کند حرف بدی زده است .این را از نگاه تاسف باری که به دخترک می اندازد می فهمم. دخترک با رندی می گوید :" حالا بچه های خودتان نه بچه های دیگر." این حاضر جوابی با این سن و سال و با آن عصای چوبی کوچک که گاه بگاه زیر بغلش جابجا می کند توجهم را بیشتر جلب می کند. می پرسم :"اینجا تنهایی کار می کنید؟" جا می خورند.انگار بیگانه ای آمده است. می گویند: "آقا از شهرداری هستید؟" می گویم : نه. می گوید : پس اینجا چکار می کنید؟ می گویم : قرار است مدتی این طرف ها زندگی کنم.چند ماهی و بعد می روم. عصر پاییز است .پارک خلوت است و فقط گاهی صدای خش خش برگها و قارقار کلاغ ها می اید. می پرسم : اهل کجا هستید؟ :" افغانستان" آنجا جنگ شد .خانه مان را بمب زدند.پدرم انجا کشته شد. به پای خواهرش اشاره می کند:"این هم پایش همون جا قطع شد.سه سالش بود." با تعجب می پرسم:" سه سااااااااااااااااااال؟؟" جواب می دهد:"اری." این می شود آغاز دوستی من با دو بچه ی جنگ زده ی افغانی .جلیل و صنوبر. عصرهای بیکاری می روم پارک .آنها هم هستند. می نشینم پای حرفهایشان. از آرزوهایشان می گویند. ازاینکه جلیل می خواهد زودتر بزرگ شود و از اینکه صنوبر می خواهد یک پای پلاستیکی داشته باشد. خدایا تو چقدر قشنگ خلقت می کنی. لابد خودت هم می دانی. اوایل مامورین شهرداری خیلی اذیتشان می کردند .می گفتند چهره ی شهر را زشت می کنید .اما خودش می گفت : هنوز نفهمیده چطور بادکنک های رنگی چهره ی شهر را زشت می کنند. با خواهرش توی پارک بادکنک می فروختند. یک پسر ده-دوازده ساله و یک دختر شش ساله برای گذران زندگی انهم توی شهر به این شلوغی باید کار کنند. عصرهای پاییز برایشان لبو میگیرم با هم می خوریم. به صنوبر قول می دهم دنبال کارش باشم تا از سازمان های مربوطه بلکه بتوانم کاری برای پایش بکن. شش ماه کاری من در |آن شهر بپایان می رسد. روز خداحافظی بغلشان می کنم . اشک توی چشم هر سه ما حلقه می زند. صنوبر می گوید :یادتان نرود برایم پای پلاستیکی درست کنید. می بوسمشان و می روم. دستهای کوچگشان را تکان می دهند . من می روم .اما برمی گردم... ----------- چند نفر هاج و واج مرا می نگرند.رحمان چیزی را نشانم می دهد که دلم می سوزد.چوبی که صنوبر با آن راه می رفت و چوبی که جلیل بادکنکهایش را به آن می اویخت. دلم می گیرد .لعنت می فرستم به هر چه جنگ است.به هر چه بمب و به هر چه سیاستمدار
میگم : هیچ وقت حس زنی که یه تکیه گاه بی خلل و محکم کنارش داره و دلش ضعف میره از قدرتش رو نمیفهمی... و من می گم: هیچ وقت حال مردی که یک زن تو استانه ی در بانتظارش اغوش باز می کنه رو نمی فهمی... گاهی وقتها دلم می خواد این ساعت دیواری زمان رو بد جوری به عقب برگردونم نازنین....... که ادمهای دیگر ... از سر ترحم... یا نادانی... برای رهایی شان از سرما... روی انها را با خاک می پوشاندند... حالا دیگر... با مترسک های سیاه... و دشنام و سنگ ... خو گرفته اند... گنجشک هامی دانند... مزرعه روزی... از آنهاست... حالا دیگر... با مترسک های سیاه... و دشنام و سنگ ... خو گرفته اند... گنجشک هامی دانند... مزرعه روزی... از آنهاست... رفتنت... وقتی حتی... فرصت نبودببینم... دستهایت را... که تکان می دهی... رادیو رو بعد از مدتها!!!!روشن می کنم.شبکه ی فرهنگ اخبار می گه .اتفاقا امروز رفته بودم دنبال نجاری که قرار بود برام کتابخانه درست کنه. مجری خبر را در مورد سرانه ی کتاب در مدارس هست دنبال می کند.پشت خط آقایی که ظاهرا مسئولیتی داردگزارش می دهد : استاندارد کتاب در کتابخانه های مدارس باید ۱۲ برای هر نفر باشد که اکنون ۳برای هر نفرهست.تهران بیشترین سرانه و کهکیلویه بویراحمد کمترین..با احتساب ۳۰۰۰تیراژ برای هر کتاب و تجدید چاپ سالانه همین کتاب ۱۴ سال زمان می برد تا به دورترین نقطه برسد.. آقا به خدا این ت.شویش ذهن نیست عین اخبار صدای رادیو است...می دانید این یعنی یک فاجعه .باور کنید فاجعه یعنی همین .حتما که نباید زلزله بیاد یا سیل این هم مثل اون هست.قربونش برم توی مدارس ما و در کتب درسی کمترین مطلب در مورد کتاب و کتابخوانی است... من به این می گویم "جهالت نرم"...باور کنیم که باید با ۲۰۰۰۰۰۰۰ دانش اموز باید ایران بهشتی باشد برای انتشاراتی ها و نویسنده ها .اگر بپذیریم که هر گونه عرضه ای در جامعه بر اساس تعداد جمعیت صورت می گیرد پس چرا باید این دریای جمعیت در ایران بدون استفاده بماند. آمارهای تکان دهنده از دسترس بودن م.واد م.خدر در سطوح پایین سنی و در مدارس - با این همه محدودیت و ممنوعیت و مضرات - حاکی از این مطلب است که ما نتوانسته ایم این غذای سالم روحی-کتاب- را بشناسیم و انرا بعنوان سالم ترین اعتیاد جایگزین مواد افیونی کنیم. فکر می کنید جوان یا نوجوان بویراحمدی چه گناهی کرده که باید در حداقل زمان (کمتر از ۴۰ دقیقه) بتواند ممنوع ترین مواد اف..یونی را در هر زمان و هر مکان بدست اورد اما برای یک کتاب ۱۴ سال بایدصبر کند؟ فکر می کنید چه تعداد نویسنده وجود دارد که توی ایران بتواند بهتر از نویسنده ی "عطر سنبل بوی کاج " بنویسد؟پس چرا این کتاب فروش بسیارخوبی توی امریکا دارد ؟ پرداختن به این مقوله ها مثل هر موضوع اجتماعی دیگر نیاز به همت دارد. یادم می اید سالها پیش هزار هلوی صمد بهرنگی را نداشتم برای داشتن اون از روی کتابی که بدست اوردم نوشتمش .اون مال سالها پیش بود واقعا حالا چی؟گناه اون بچه ها چیست؟کی مسئول هست؟ من مطمئنم بچه هایی مثل من و مجید در داستانهای مرادی کرمانی زیادند.این ها رو کی زیر بال و پر می گیره؟ چند وقت پیش یکی پسر بچه ای رو بهم معرفی کرد نوشته هاش معرکه بود .۱۲ سال داشت و بی شک نابغه بود.جالب اینکه این بچه دسترسی به کتابش سالی دو سه تا بود... جایزه های ادبی رنگارنگ برای نویسنده های خارجی در مقایسه با امکاناتشون خیلی شاق نیست اینجا بچه هایی هستند که سال تا سال کتاب نمی بینند.. نمی دونم تا کی نمی خوایم بفهمیم که اینترنت حداقل کارش اینه که یک کتابخانه در دسترس هست.اگر نگیم یک دنیای در دسترس... فکر کنم بعضی ماها سهممون از نفرین تاریخ کمتر از فتحعلی شاه نیست... در چادر شبي مي پيچم... و كنج پستوي فراموشي ... پنهان مي كنم... تا شبي ... يك محال شبي... كه تو را ديدم... گره بگشايم... و نشانت دهم... تو كه نيستي... كه نبودي... چه پنهان رنجي... نهان گنجي... داشتم از دلتنگي ... و آنگاه ... تومي گويي... قسمت كن اين همه را... "ميان سفره ي شب تو با من" دل تو مرد در این تنهایی... که دمادم قفسش... هم نفسی می خواهد ... برکه ها پر شده از غربت مرغابیها... بال پرواز شکست... باغ از زخم تبر می می میرد... دشنه در قلب قناری پوسید... و تو در یک شب بارانی و سرد... مانده از غرش رعد... خسته از زوزه ی باد... دلت از وحشت تاریکی پر.... حال مرغی داری... که پرش را بستند... -- شب فرو می ریزد... این همه ایه ی دلتنگی را... به دل زخمی تو... باز ماندی که میان عطش ماهی و آب... با کدامین قایق... دل به دریا بزنی... و به ساحل برسی... ------------ به کجا باید برد؟؟؟؟ این همه غصه و دلتنگی را؟؟؟؟ .................. باز کن پنجره را.. که سحر نزدیک است... پرغرق می شوم ... از عطرکاهگل و نان... نشسته ام روی بام... و ستاره ها را در آسمان بی تکلف کویر... می شمارم... و گر نه نبض غریبی که در لحظه های بی تو بودن می زند ... نشان می دادم... افسوس که نمی خوانی... و الا می نوشتم ... دستهای تو وقتی می نویسی... زیباتر می شود... و می دانم که جواب نمی دهی... و گرنه می نوشتم از دلتنگی های ساده ام... و می ترسم که برافروخته گردی ... و گرنه می نوشتم ... حسی به من می گوید دوستم داری گرچه نمی خواهی... اما روزهاست... به چرکنویس های من سر نمی زنی... یک دفتر مشق های خط نخورده دارم... ساده... اتفاق می افتد... و سرخ گلویی ... با حنجر خونین ... ندا می دهد... خاک سرخ می شود... خونی بر سنگفرش می ریزد... و فردا پر می شود از چلچله هایی... که از هجرت بر می گردند... دشت در آتش شقایق می سوزد... و زمستان رخت بر می بندد... ناگهان ... چه ساده... اتفاق می افتد... ساده... اتفاق می افتد... و سرخ گلویی ... با حنجر خونین ... ندا می دهد... خاک سرخ می شود... خونی بر سنگفرش می ریزد... و فردا پر می شود از چلچله هایی... که از هجرت بر می گردند... دشت در آتش شقایق می سوزد... و زمستان رخت بر می بندد... ناگهان ... چه ساده... اتفاق می افتد... به هیچ وجه قصد ندارم قیاس کنم که قیاس مع الفارق همیشه از نادانی سرچشمه می گیرد .مثلا یک مرد نمی تواندمخاطرات دوران سربازی خود را موجب برتری بر زن قلمداد کند چنانچه یک زن درد زایمانش را ... می گفتم : دوران سربازی من مواجه بود با جنگ تحمیلی . اما دردناک است ببینی همرزم- رفیق یا همشاگردی ات دارد توی بغلت جان می دهد. دیشب نمی دانم چه شده بود که خواب یکی از همرزمان قدیمی را می دیدم .شاید بخاطر این بود که چند شب پیش مصاحبه ای از امید .خ.واننده می دیدم و عکس های سربازی اش توی جبهه.خداییش همه ی بچه های اون موقع توی خیلی چیزها به هم شباهت داشتند . نمی دانم تا به حال چند صد یا میلیون نفر جانشان را فدای این خاک کرده اند.اما چند روز پیش توی اینترنت خبری از یافته شدن بقایای ارتش ایران در اطراف مصر خواندم .بی اختیار به احترامشان سکوت کردم... چندی پیش نیز یکی گلایه از تدفین بقایای شهدای جنگ در دانشگاهها و استفاده ی اب.زاری می کردند..بهش گفتم : "هر کس مسئول عمل و نیت خودش هست اما بدان این استخوانهای بجا مانده نیز روزی مثل من و تو حق حیات و عشق و زندگی داشته اند بیا به حرمت خودشان به آنها احترام بگذاریم ...متاسفم که چنین می نماید و می نمایانیم که لجبازی کودکانه ما را به جایی می رساند که اصل قضیه نیز لوث می شود... شهید نیازی به احترام من و تو و اجبار به یاداوری ندارد...اینها باقی تر از این حرفها هستند...ضرر را ما می کنیم که ....... کاش دست از این لجبازیهای ابلهانه بر داریم...کاش بدانیم هنگام طوفان ممکن است هریک به سویی پرت شویم...کاش بدانیم همه از یک جنس هستیم گرچه هم سنخ نباشیم... کاش بدانیم همه قدرت تفکر و تعقل داریم..بزرگترین آفت یک جامعه محدود کردن دایره ی عقل اندیشان به یک فکر و یک ایده است ...بزرگترین راه پیشرفت تکثر بر مدار عقل و خردورزی است..تاریخ با کسی شوخی ندارد...آوانس هم نمی دهد... من عقیده ندارم که جوان امروزی مثل جوان بیست سال پیش فکر کند یا جوان بیست سال پیش بخواهد جوان امروزی را به فکر کردن مثل خودش وادارکند...اینهاست که جامعه را از پویش می اندازد... من چه بخواهم یا نخواهم الان توی ماشین وقتی دخترم هست دوست دارد "سا.سیمانکن یا ح.سین مخ..ته را گوش کند .حتی اسم اینها هم برای من عجیب و یا خنده دار است اما واقعیت این است که جوان یا نوجوان امروزی اندیشه ای گونه گون از من دارد..من باید او را بپذیرم باید با او از در مصالحه در بیایم..باید به فکر عقیده و سلیقه اش احترام بگذارم..." هیچ آزاده ای هیچ ایرانی نیست که این تصویر را ببیند و فارغ از هر عقیده ای با خود نیندیشد که این مرد و مردانی مانند این پاک و بی آلایش جان بر کف از ذره ذره هستی ما دفاع کردند... راستی یادمان بیاید ارتش صدام با دختران ما چه جنایتی در دشت ازادگان کردند.چه کسی از تکرار این ددمنشی جلوگیری کرد؟؟؟؟ کاش سیا...ست انقدر کثیف نمی شد که گلگون رخانی چون چهره ی بالا مورد بی اعتنایی یا سواستفاده ی عده ای قرار نمی گرفتند... بگذریم ...گاهی با خود می گویم کاش گلوله ای که از کنارم رد شد ۲۰ سانت اینورتر درست می خورد توی قلبم ..... مثل عکس های سربازی... پر از لبخند و حسرت... لبخند... که بودی... حسرت... که زود گذشت... که در انتهای بی کسی... با دستهای خویش... گلهای روییده به گورش را آب می داد... و طعم دلواپسی هایش را ... را بدست باد میداد... چقدرسخت است... گریز از ناگزیر ... و دستهای بر امده... در ارزوی فشردن... که در این بیابان پر از وحشت... کفتارها... جسد نیمه جان انسانیت را به دندان می کشند... و عشق ... که آغازدرد است را... به رقص جنون آمیزشان... به مسلخ می برند... اینان به هیبت باران... بلا می بارند... و قلب زمین را... در هذیان تب آلود تشنگی می گدازند... بر پیشانی آفتاب... داغ سرد می گذارند... و ماه را به ابرهای تیره... می پوشانند... بیشتر می خواهد ... فروخته می شود... یک مطلب هست... می خواهم بیشتر بدانم... " دسترسی امکان پذیرنمی باشد" اعتراض میکنم... فروخته می شوم... خسته می شوم... میروم تا سهمم را از جهالت بیشتر کنم... همه جا می فروشند... نوشتن ... حرفهای دل است... مثل آیه های آبی نور... که حرفهای خدا را میزند.. مثل تموج نورانی گلدسته ها در حوض کاشی... باورکن شعرهای فروغ... وصف شادی و غم یک زن نیست... پرسش های تنیده در روح عصیانگر زنانی است... که در بیان یک زن می آید... گاه به نرمی ... و گاه با جسارت... و "ایمان به فصل سرد"... مفهومی ندارد... جز تکدر" آیینه " ی یک اجتماع ... که می رود تا پوچی را ... فقط پوچی را نشان دهد... و سهراب اگر نوشت... از سادگی زیر درخت یا در باجه ی یک بانک... جنس ناجنس مردمی را دید... که بیگاه تر از همیشه... جوهر انسانی را مسخ می کنند... شعر آیینه ی دردهای یک جامعه است... شاید به همین خاطر است... که قصاب ها هیچ گاه از شاعران خشنود نیستند... همچنان که گروهی آیه های نورانی را برنتافتند... و آورنده اش را مجنون خواندند... در این سکوت... که فریاد می زند از درونم... مرا دریاب... به آوایی از دور... در این سکوت... که فریاد می زند از درونم... مرا دریاب... به آوایی از دور... و جز این قرارمان نبود تا باشی و باشم..گرچه فاصله ام تا تو بقدر یک روایت از فراغ است و چشمان منتظر بر در تا اینکه در برم باشی و هر گاهت بخوانم مجابم کنی به پاسخی جانانه... این هنگامه -که نابهنگام دلم را در آشوب می اندازد نه از سر هوس است و نه اقتضای جوانی که هوس را اینک بند بسته در قفسم و جوانی ام را سالهاست در راههای پشت سر رفته به یادگار گذارده ام و اینک -همینکی که به دق الباب می ایم و در بسته می بینم و روی ناگشاده- دلم از هوای تمنای کسی پر است که بقدر نفس هایم دلتنگش هستم و از فراغش خون می خورم و دم نمی زنم مبادا که نقشی آیینه ی دلش را مکدر کند.. آیدای من... گرچه دلم را در قفسی محبوس کرده ام که یارای پروازش نیست اما نادیده نیست خواب رهیدن از این قفس به هوای کسی که خواب و پرواز اگر هست به امید اوست که روزی ببینمش و عقده از دل بگشایم.شاید این آرزویی عبث باشد آیدای من... شاید فراموش کرده باشی این سوی دنیا کسی هست که عاشقانه و صمیمانه دوستت دارد و تن می سپارد به تقدیری که اگر دستم رسد پنجه در پنجه اش می اندازم .گرچه همیشه این جنگاوری مرد می خواهد و صبر اما اگر بعید باشد اما محال نیست... احتیاط شرط عقل است عاشقی را حکایتی دیگر باید.. شب را به تو و تو را به خدای ستاره هایی می سپارم که با بوسه هایم پولک نقره ای دستانم شده اند... دلتنگ تو هستم و دوستدارت... م ی و م ت آنسوی آب های شور... مرد عرب... وقتی هامور*به دهان می برد... طعم شیرین قند پارسی حس می کند... سالهاست... هزاران سال... ماهیان دریا... آوای جاشوان و آواز ملاحان پارس را شنیده اند... قصه های سینه به سینه در شبهای مهتابی دریا... غصه های مردان... افسانه های کهن... وحکایت سعدی بر آب... با خون و گوشتشان عجین شده است ... این خلیج همیشه پارس... رنگ دیگری نمی گیرد... جزنیلی آسمان ایران... و نامی جز... "خلیج پارس" ---------- *هامور- نوعی ماهی جنوبی دیرگاهی است ماه من... ابری سیاه... مرا از تو... و تو را از نورافشانی ... دور کرده است ... ماه من... بار بر دوش تا ماهورهای خشک... دشتهای بیکران... کوههای بلند... پی ات می آیم... سراغت می گیرم... روی متاب... درمبند... که می دانم... ایمان دارم... ابر سیاه را جز بار گذاشتن و رفتن راهی نیست... و پولک نقره ای ماه... جز در دستان من جایی ندارد...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


