تبليغاتX
،،روزها و خاطره ها ،،
سخت است عمو آزانسی باشی و یک باره به دو تا بجه ی قدو نیم قدی که بهشون دل بستی و باندازه ی یک دنیا دوستت دارند لااقل تا خدا می داند کی؟ دسترسی نداشته باشی.

این روزهای اردیبهشت وقتی پسرک بارها و بارها به او گفت :شما خیلی مهربان هستید و یا آن دخترک که انگشتش را برای جلب توجه به گردن یا پهلوهایش میفشرد برای عمو ازانسی روزهای دیگری بود.

روزهایی که شده بود همه کس آن دو بچه که معصومیتشان باندازه ی همه تاکسی سرویس ها ی دنیا می ارزید...

با آن دو مسافر که مهمان کویر بودند در دنیایی که باندازه ی وسعت چشمهای معصومشان غرق شده بودب.

مهمانهایی که او یاد آن مرد پیرهن مغز پسته ای انداخت که شاید چهل سال پیش  بر شانه اش گذاشت و از میان ازدحام زائران حرم رضوی به ضریح رساند و من دیگر ندیدی اش..دیگر نخواهی دیدش..و چقدر سخت است از یکی خاطره ای داشته باشی و نداانی در کدام سوی این دنیا است و اصلا هست؟؟نیست؟؟؟؟؟

عمو آزانسی حال دیگری داشت وقتی بچه ها همه امیدشان به او بود به او که شده بود پناه امن آن روزهای بهاری شان..روزهایی که باید تا عمر داشتند در خاطرشان میماند و همه اضطراب این مرد شده بود که نکند میان خواسته های خودش و خواهش های بچه ها خودخواهی اش گل کند

دلم برای آن دخترک چشم روشن با و آن پسرک با مزه های مشکی اش تنگ شده.چقدر در آن شبی که جست و خیز دوتایی شان را روی سرسره های بادی بدفت می نگریست محو خنده های کودکانه شان بود که نکند به این دو مهمان بد بگذرد...

چقدر سخت است عمو آزانسی بودن و دل بستن به دو کودکی که اجبار روزگار تو را که به معصومیتشان دل بسته ای را نه ببینی نه بشنوی...

کاش میشد لااقل هر وقت دلت برای این دو تنگ میشد بی هیچ دغدغه ای نشانی از کلامشان می یافتی..براشان شعر می خواندی...به دنیای کودکی شان سر میکشیدی ...در رویاهاشان شریک میشدیدل به خاطراتشان می بستی..از خاطرات کودکی ام برایشانی میگفتی...

عمو آزانسی دیگر مردی شده بود پنجاه ساله معلم بازنشسته که به اجبار روزگار باید مسافر کشی می کرد..هتل می گرفت...غذا می خرید..و ماهی دویست هزار تومان قسط این ماشین را میپرداخت و هرروز تا شباهنگام برای تهیه جهیزیه دخترش کار میکرد و این مرد چقدر غرق این نقش در زندگی اش شده بود و این بچه ها چه الفتی داشتند با این مرد مهربان

====

نگاه مرد مهربان میان گلهای محمدی بود.عطر گل پیچیده بود.باغ جور دیگری بود. رویای کودکانه ای جاری میشد.

مرد کم کم دل می بست به نگاه دخترک به خواهش های پسرک...داستان زندگی جاری میشد میان دل...میان دل بستن ..میان تقدیری که چگونه این دو کودک را بر سر راهش گذاشت...

فردا را نمی دانست...شاید فردا در نگاه آن پسرک با نگاههای کنجکاوش "عمو آزانسی" تنها باندازه ی خاطره ای مثل آن مرد پیرهن مغز پسته ای مشهد جاداشته باشد.اما بی تردید دل آن مرد از عصر همان روزی که دو کودک را روی صندلی های اتوبوس بوسید و بغضش را فرو خورد برای آن دختر و پسر تنگ شد...

عمو آزانسی خاطره ای شد مثل هزاران خاطره ای که در ذهن کودکانه تنها هاله ای می شود و گاه که پرده ی پندار کنار میرود یا نامی از شهری می اید بیدرنگ یاد آن روزهایی می افتند که با عمو ازانسی از صبح تا شام با هم بدنبال یک تکه از خوشبختی بودند...

دنیای کودکانه ی آن دو کودک هرگز عمو آزانسی را فراموش نخواهد کرد..دنیایی که مثل دنیای آدم بزرگها هیچ انتظاری ندارد و همه چیز در حجم کوچک اسباب بازیهای رنگی جا می گیرد.

دنیایی که از دریچه ی نان و کاسبی به کسی نگاه نمیکند ..دنیای حسنک کجایی؟دنیای ماهی سیاه کوچولو...دنیای مدادرنگی های دورازده تایی..دنیای ساده ی بادبادک بازی..دنیای خنکای بازار مسگرهای کاشان..دنیای گلهای صوررتی محمدی..دنیای مزار سهراب و صدای پای آب..دنیای دویدن در کوچه های کاهگلی ابیانه..دنیای خانه ادم کوتوله هایی که هرگز نبوده اند..دنیای کلون های در..دنیای سایه ی یک درخت..دنیای الاغ سواری..دنیای دیزی و بربری...دنیای خانه ای که شده بود یک سوئیت یک مهمان پذیر..

دنیای شبهای قایمکی..دنیای دلهره های شیرین...دنیای بوسه های قشنگ. دنیای عهد و پیمان های شبانه...

دنیای صبح ها و نان سنگک گرم...دنیای از دریچه ی قفل اتاق مجاور را نگاه کردن...دنیای بی دوز وکلک..

دنیای مردی که بابالنگ دراز بود...دنیای پیچک ها و اقاقی ها...دنیای عاشقانه نگاه کردنها...دنیای دل تپیدنها ..اشکها...دنیای دل بستن ها ...

دنیای یک فلش به سمت شمال یک فلش به سمت جنوب...

دنیای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند..دنیای شعرهای سهراب...

دنیای دل تنگ شده عمو آزانسی وقتی این نوشته ها را از پشت پرده ی اشک می نویسد...

دنیای عاشقانه ی زیبا با همه دل تنگی هایش...دنیای کودکانه ...دنیای دلتنگی های زیبا..

دنیای باران که روزی به حتم زاده خواهد شد...

دنیای دریا دنیای صدف دنیای کویر دنیای کبوتران عاشق....

====

پی نوشت :

1-هرگز فکرش را هم نمی کردم ...

2- کاش میشد خاطرات روزهای خوب را دوباره و صدباره و هزار باره مرور کرد

3- دلم برای هر دوتایی تان تنگ شده است..کاش فراموشم نکنید ...کاش از ذهنتان بیرون نروم...کاش یکی قصه ی مرا گاه و بیگاه برای شما بگوید

4- دلم از فراموش شدن می ترسد حتی اگر بدست شما دو کودک باشد

5- برای هر دوی شما یهترین ها را آرزو دارم کاش عمرم قد بدهد و خوشبختی تان را ببینم...کاش در عروسی تان باشم...

6- خوشبخت باشید.

7- اگر کم گذاشتم ببخشید

8-.........امان از نقطه چین ها که غوغا می کند

عمو ازانسی





+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:6 توسط "کویر" |


ترانه ی بسیار زیبا از نانسی عجرم

http://www.4shared.com/get/8nnoE1-k/020_nancy_ajram-elli_kan.html

...

اللی کان

آنچه بود

اللی کان من قبلک انت
آنچه بود پیش از تو بود

و انت مش جنبی
وقتی تو با من نبودی

مکنتش عایشة فیه
در واقع من زندگی نمی کردم

و اللی حیکون بعدک انت
و این پس از تو خواهد بود

لو مکنتش انت فیه
اگر با من نباشی

یا ریتنی اموت قبلیه
آروز می کنم همان لحظه بمیرم

انت عارف حبک انت عمللی ایه
تو می دانی عشقت با من چه می کند

شفت دنیا احلى من اللی حلمت بیه
دنیای را تجربه کردم که از رویای من زیباتر بود

مابقیتش عارفة انا اتودلت من النهارده
حتی نمی دانستم که امروز به دنیا آمده ام

و الا انا لو عشت قبلک عشت لیه
اگر پیش از تو وقتی به دنیا آمدم زندگی کردم

احلى حاجة فی عمری حصلت
زیباترین اتفاق زندگی من رخ داد

لما جیت و قلت لی بتحبنی
وقتی آمدی و گفتی دوستم داری

قولی ایه حاتمنى تانی
من فقط می دانم چه چیزی مرا به تو وابسته کرده است

بعد حبک یا حبیبی
پس از عشق تو عزیزم

ایه حیهمنی
به امید این که تو دوست داشته باشی

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:31 توسط "کویر" |


این روزها کجایی؟

که  اندوه دارم

و تنهایی گنجشکها را ...

  لابلای شاخه ها می شمارم...

من...

 دلم را نشانت می دهم...

تا بدانی از نبودن قاصدک ها زخمی شده اند...

با من بمان...

آواز قناری ها دور گشته اند...

از خانه...

و آسمان شب ...

بی ستارگی را فریاد می زند...

 دستان من در باغچه ی همسایه...

دنبال شب بوهایی است ...

که تو را یادم می آورد...

 

 کنار این خاطره ها ...

تو را صدا می کنم...

تو رفته بودی...

دورترها دورها...

شاید من می پنداشتم...

شاید خانه را گم کرده بودی...

من زاده شدم...

دوباره ...

مثل شادی لباس پوشیدن های عید...

کفش های نو...

آینه...

و تماشای این همه خوشبختی...

مرا به باغ شکوفه ها برد...

باران بود...

دریا بود....

و تو که می خواستی...

دوباره در یک شب بهاری...

خانه را آذین بخشی...

تا همه ی سالهای زندگی ام...

و این را تو گفتی...

و من دلم می خواهد همیشه خانه باشی...

همیشه عید باشد...

من زاده شوم....

لباس نو بپوشم...

تو کنار آینه کفش هایت را بپوشی...

عشق را باور کنی...

بیادم باشی....

 و در میان برگهای درختان ...

شعر نو جستجو کنیم...

و تابستان را ...

به خنکای یک جرعه آب...

زیر سایه های بید......

مهمان کنیم...

تو در خانه باشی...

تا من دلواپس نباشم....
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:14 توسط "کویر" |


نبودنت ...

سخت است...

حتي ...

سخت تر از سوالات امتحان نهايي سال پنجم...

و حتي سخت تر از درآوردن يك چند ضلعي غير منتظم با كمان اره در كارگاه حرفه و فن...

و سخت تر از حفظ كردن جدول ضرب...

يا نوشتن املاء "قسطنطنيه"

 سخت تر از نبودنت...

نديدنت هست...

وقتي............................................................................

پي نوشت :

1- حس هيچ ندارم...

2- كاش ارديبهشت بيايد لااقل فرجي بشود در اين بن بست ...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:21 توسط "کویر" |


روزهای خاکستری بی تو ،درست به تپش های بی رمق،مثل آوارگی های از این سر خیابان تا آن سوی " هیچکس را نیافتنش"،درست مثل مستی یک شب بی صبح و یک صبح بی سلام می ماند.

روزهای آوارگی  در خرابه های ذهن ،در پیچ های تند بی حوصلگی ،در تکاپوی یافتن قطره ای برای عطشی بی انتها،

روزهای لجاجت با خود روزهای بیم و امید روزهای دعاهای بی اجابت نذرهای بی گشایش

روزهای گم شدن در غبار  در تاریکی در سکوت در غروب و در هر چیز بدی که بهانه ی دلتنگی می آورد...

روزهایی که پاییز دو بار تکرار می شود:

در یک روز آمدن

و یک روز رفتن

پی نوشت :

1-دلم می خواهد این فروردین زود بگذرد پشت سرش اردیبهشت...

2- بهار بیچاره گرفتار شده است در دلتنگی های من در همه ی بد خلقی های این روزهای من

3- می گذرد...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 19:32 توسط "کویر" |


     شاخه ي نيلوفري...

همچو برگ گل تري...

مي روي و ميبري...

 سال و ماه و هر شبي...

فصلها آواره اند...

دل به حسنت داده اند....

در نهان دلم عشق را مي بري...

هر كجا مي روي...

عشق را مي بري...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:15 توسط "کویر" |


همين كه هستي....

هميي كه بهانه ي بغض ها شده اي...

ميان نقب هاي شبانه ي من به خاطراتم پرسه مي زني...

همين كه اشكي هست..

 اميدي هست...

بيمي هست...

همين كه باز

ميان شعرهايم تو را در آغوش مي گيرم...

مي بويمت...

همين كه گاه از تو بخشش مي خواهم...

همين كه نيستي...اما هستي...

همين كه از نبودنت به بي واژگي مي رسم...

همينقدر كه دريچه ي دلم را باز نگهداشته ام...

همينقدر..

 به هيمن اندازه كافي است...

همين آرامشم مي دهد...

همين آرامش از تو...

براي من كافي است...

همين قدر باش...همين قدر حتي دور...






+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:17 توسط "کویر" |


تو ...

با آخرین جرعه ی  یک گیلاس شراب...

و بدرود آرام یک سیگار...

بر زبان من تراوش می کنی...

درست مثل آخرين نگاه مسافري در قطار...

و مستي كسي كه ...

 از هماغوشيهاي شبانه مي گويد...

وقتي كه هيچكس مايه دلخوشي نيست...

و عشق در قربانگاه لجاجت

معصومانه ذبح ميشود...

و اين پايان اميد برگهاست...

برگهايي كه هرگز نخواهي خواند...

و من همه ي اين حرفها را مي فهمم...

 و مي فهمم تو رفته اي...

و هيچ اميدي براي فردا نگذاشته اي...

 و مي فهمم...

 حتي لحظه ي بيرحم دلتنگي را ...

كه براي من بيادگار گذاشته اي...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:10 توسط "کویر" |


روزهای بی تو ساعت های بی فرجام ،

لحظه های دور از تو از جنس ثانیه هایی به گل نشسته اند .

نمی گویم از دردهای یک قرن زندگی در این سالهای اندک که به دوش می کشم ، و شاید ندانی که گاه تنها دلخوشی های من همین لبخندهای ساده ی توست . ساده و بی هیچ انتزاعی . ساده و بی هیچ تکلفی . تمام دلخوشی هایم همین بی تکلفی هاست در این عصر سلام های پر تکلف .

  وسیع باش نازنین . وسیع و زیبا . دست های من همیشه در تب رسیدن خواهند ماند.

خیالت جمع ، این هوس ها پایانی ندارند . تا چشم هایت باشند ، کسی دلتنگ روشنایی های سحر نیست ، و هیچ شبی فرصت بودن را از دست نخواهد داد ، در کنار هم آغوشی های بی کلاممان .

دست هایت رو به سردی ، نفس هایت رو به آرامی می روند . آرام می شوی ، چشم هایت جان می گیرند . من حواسم جمع جمع است . \

شماره می کنم تمام هم نفسی هایمان را . تمام این لحظه های تکرار ناشدنی را .

می پرسم ، تو سکوت می کنی .

چشم هایت تمام حرف هایت را گفته اند .

گاه تنها به یک حس لامسه هم می توان اعتماد کرد ، به انگشتانی که حضور تو را درک کرده اند . هیچ نمی گویی ، هیچ نمی گویم . به یک باره می خندی ، و من دوست دارم تمام این نابهنگامی هایت را .

فصلی از حرف های ناگفته ای نازنین . و تو هرگز این را خود به من نگفته ای ... .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 15:56 توسط "کویر" |


صدایم کن...

نان تازه بگذار...

پنیر...

و قدری ریحان...

تا در ایوان خنک خانه...

با هم یک عصر بهاری زیبا بسازیم...

باد در موهای تو بچرخد..

من وسوسه ی یک بوسه شوم...

تو شرم کنی...

گونه هایت گر بگیرد...

و من..........

بسوزم در التهاب آن بوسه...

پی نوشت :

1-این متن رو که می نوشتم تمام وجودم شده بود عشق...تمام وجودم موج میزد از عشق..با تپش قلب...با ریزش تند و تند...من از زندگی به همین خشنودم درست مثل سهراب به سیب...

کاش می شد ترا تپش گونه از میان تپش قلبی بیرون کشید روزگار بهاری

2- هیج چیز باندازه روزهای بهاری دیوانه ام نمی کند..کاش بهار زودتر بگذرد...


+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:14 توسط "کویر" |


مي روم

دیگر با تو نخواهم ماند ...

امشب خواهم رفت ...

بازخواستم بماند برای روز محشر ...

دستهایم را در هم قفل می کنم و می روم ..

بر جایت باقی بمان ...

نمی توانم از عمق وجودم فریاد برآرم ...

همجون آب جاری بر انگشتانم ..

می روم ...

حالا دیگر نوبت شادی تو ست ...

هیچ اثری از من باقی نخواهد ماند ...

شکایتی نخواهم کرد ...

دندانها را بر هم می فشارم و می روم ...

زیر بار دردها ،  نخواهم شکست ...

غرق در بلا و مصیبت می روم ...

همچون گلوله ، همچون تفنگ ...

همچون کوهی متلاشی شده می روم  ...

همه چیزم را از دست داده ام ...

این عشق را می شکافم و می روم ...

رفتنم در پنهان نیست ...

درب ها را به هم می کوبم و می روم  ...

نغمه ای را که برایت سروده ام ..

از سازم جدا می کنم و می روم ...

می دانی !   گریه نخواهم کرد ..

روی برمی گردانم و می روم  ...

از سگها ، از پرنده ها ..

از جوجه های کوچک جدا می شوم و می روم ...

هرچه از تو گرفته ام ..

بازخواهم گرداند و می روم ...

خود را نزدت تحقیر نخواهم کرد ..

بر سینه ام داغ می گذارم و می روم ...

غمگین مباش

نفرینت نخواهم کرد

به سرم افتاده است که بروم  ....

" ترجمه ترانه بسیار زیبای احمد کایا "

http://www.4shared.com/mp3/x8CRrFx0/ahmet_kaya_-_giderim.html

پی نوشت : صرفا چون از اهنگ خوشم اومد گذاشتم...گرنه زیاد با روحیه من سازگار نیست...



+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 10:37 توسط "کویر" |


1- من سنبل رو هفت سين رو بسيار دوست دارم.

2- توي كاشان اصلا از اين سنبل هاي خوشگل و تپل رو نديده بودم.يك نوع سنبل كوچك وحشي كه بهار كنار جوي هاي آب مي روييد فقط بود.

3- از سنبل هاي قشنگ و تپل اولين بار توي عمرم سال تحويل 1389 توي شمال ديدم.

4 - ديشب خواب ديدم دوباره خواب سنبل..يك جوان خوش تيپ با كت و شلوار سفيد پيراهن شكلاتي و كراوات سفيد

5-بقيه ندارد...بقيه مي ماند ميان من و خود من....خود خود خود خود من....

6- لابد خودت می دانستی خواهرت روی مزارت چگونه زااار زده که نخواستی خواهر دیگری روی مزار برادرش اونجوری زاااار بزند..چقدر با معرفتی پسر..یادت باشد آن اس ام اس ی رو که بهت دادم و آن قول و قرار را باور کن به آن همه چیزی که گفته ام پایبندم لااقل تو که آن بالا پر میزنی و توی خواب نشانی خودت را به من می دهی که می دانی راست می گویم.

7-فروردین و اردیبهشت در اینجایی که زندگی می کنم از بدترین فصل ها هستند .فکر کن بهار را در جایی باشی که آغاز جهنم است.

من بهار را با بوی باران بوی سبزه دوست دارم.بهار با بوی اطلسی ها لاله عباسی ها..بهار با بوی گلهای محمدی..بارانهای گاه نم نم غروب...بوی خاک..بهار با اردیبهشت و نمایشگاه بین المللی کتاب با آن عصرهای بی نظیر..

8- اگر از فروردین تا مدت دو ماه سگ پاچه گیر بودم تقصیر من نیست..بهار که نباشد این می شود...همین که می بینی...همین..همین

9- تو حال خودم نیستم


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 14:19 توسط "کویر" |


گاه زخمي كه به پا داشته ام...

 زير و بم هاي زمين را به من آموخته است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 12:48 توسط "کویر" |


و من...

کویر بودم...

به دریا رسیدم...

اما تشنه بر گشتم...

و به نفرین آب دچار شدم...

درست مثل "آدم" رانده از بهشت...

اینک باید در این وادی سرگردان گریان و سوخته کام...

بجویم و نیابم...بخوانم و نرسم...


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 18:39 توسط "کویر" |



+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 13:33 توسط "کویر" |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 11:42 توسط "کویر" |


دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هــــيـــــچ چيز
نه اين دقايق خوشبو که روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هــيــچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهـانـد
و فکر ميکنم
که اين ترنم موزون حــزن تا به ابد
شنيده خواهد شد

                                                       و عشق تنها عشق
                                                       ترا به گرمي يک سيب مي کند مانوس
                                                       و عشق تنها عشق
                                                       مرا به وسعت اندوه زندگي‌ها برد
                                                       مرا رساند به امکان يک پرنده شدن
                                                       و نوشداروي اندوه ؟
                                                       صداي خالص اکسير مي دهد اين نوش

و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد
و چه فکر نازک غمناکي
و غم، تبسم پوشيده نگاه گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست

                                                         نه، وصل ممکن نيست
                                                         هميشه فاصله اي هست
                                                         اگر چه منحني آب بالش خوبي است
                                                         براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
                                                         هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي که غرق ابهامند
نه...!
صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند
و با شنيدن يک هيچ مي شوند کدر
هميشه عاشق تنهاست!

پی نوشت:

بد است آدم همه خاطراتش را در یک...جا بگذارد.

آدم با گوشی ..............................................

+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 0:14 توسط "کویر" |


بیخود نیست که دلم می خواهد در روزهای آخر اسفند - مخصوصا این چهار پنج روز آخرش- زمان حبس شود.

سال که تحویل میشود انگار زمان شتاب میگیرد.همه چیز در یک سرعت بی حد ومرز اما گیج محو میشود.درست مثل روزهای نزدیک امتحان خرداد.

از همین حالا انگار شتاب تند ثانیه ها درست مثل اتومبیل عقبی پشت چراغ قرمز هی بوق بوق می کنند تا تو حرکت کنی.

...

پی نوشت:

بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا ز مویت گرهی چند ای مه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه

دل در مویت دارد خانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه

بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا ز مویت گرهی چند ای مه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه

دل در مویت دارد خانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه

در حلقه مویت بس دل اسیر است
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه

بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه


بگشا ز مویت گرهی چند ای مه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه

دل در مویت دارد خانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه

در حلقه مویت بس دل اسیر است
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه

دل در مویت دارد خانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 20:19 توسط "کویر" |


بوی مریم می آید...

که مثل نفس های تو...

هوای مرا پر گرده است...

 دستهایی مرا فشرد...

لطافت یک گل...

گنجشکهای فروردین...

پشت پنجره می خواندند...

پرده های ابی اتاق را کنار زدم...

صورت پنهان بهار پیدا شد...

آغوش گشودم...

از آن همه فاصله...

و پرنده بودن را تجربه کردم...

چه حس خوبی است...

رویای با تو بودن را با مداد سبزی نقاشی کنم...

و بهار

به اتاق من هم بیاید

خوشا جهان کوچک رؤیا...

که تو را به من وصل می کند...

بهار مبارک...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:1 توسط "کویر" |


بوی اسفند ميآيد. روزهاي آخر سال درست اين روزهاي پايايني زيباترين روزها هستند.

هواي سكر آور اين روزها از همين صبح امروز هي تند و تند دلم را هورري ريخته و يك خون داغ زيرپوستم جاري شده است.انگار دنبال هم نفسي ميگردم.دنبال كسي كه دنباله ي حرفهايم را بگيرد..خود را ميان دستهايشميان سينه اش ميان "تنهايي خودم و خودش" گم كنم و او بگويد و من...سير كه نميشوم.اصلا انگار اين حال من سيري ناپذير است..پاياني ندارد.

هنوز اينجا هستم..اما دلم جاي ديگر...

====

عيدانه مي آيد بوي نوروز درست همين نزديكي است.حالا ميدانم در سرزمين مادري ام اينروزها دشتهاي اطراف پر شده است از گلهاي رنگي كه ميان گندمزارها ميرويد.

پر شده از آواي مست گنجشكها..پر شده از صداي آواز جوي ميان دشت..تنهايي بيدها را اينروزها جوانه هاس سبزي پر يكند كه چند روز ديگر زايش برگهاي تازه را نويد خواهد داد...

یادش بخیردرخت توت باغ باقر.

پشت کوچه باغهایی که هنوز بوی خاک می دادند و لابلای هر شکاف دیوارش پرنده ها لانه ساخته بودند.دور از هجوم آهن و سیمان هنوز درختی کهنسال بود.با جویی آب . پر از آب.

درخت شاید به دست مردی چندین نسل قبل غرس شده بود.فضای پایین درخت و هیاهوی مسمی ها و گنجشکها و گاه وزش نسیمی که توت ها را از آن بالا روی کاغذ میریخت وتلخی هر چه درس بود را از کاممان می گرفت.

لم میدادم زیر علفهای رسته در پای درخت و به زمزمه  ی خاموش آب گوش میکردم.

یادم هست اولین بار علوم دوم ابتدایی را آنجا می خواندم.روبروی باغ چینه ای بود که از آن بوته های گل محمدی سر برآورده بودند.درخت گلابی.انگور و زرد آلو و شکوفه هایی که هر بار زیر قدمهامان را سرخ و سفید میکردند.

من همانجا به ابتدای خلوت خود رسیده بودم .خلوتی که هیچوقت کسی را همنشینش نیافتم که لااقل برای من همیشگی باشد.


امروز دلم تنگ شده برای نوشتن از بس که توی این دل صاحب مرده ریختم و ریختم و ریختم و رفت.

چقدر نوشتم و خط زدم..

چقدر صبح تا شب همه ی حرفهایم را خوردم انگار که هر حرفی در  سربالایی گلویم دچار تارهای تنیده ی عنکبوت می شدند.

اصلا امروز یکهوی دلم رفت به یک تابستان گرم .خنکای عصر ایوان آب پاشی شده با آجر فرش های آن ایوان قدیمی و تالار درخت مو و انجیر و آب پاشی عصرگاهی و گلیم و زیلویی که میانداختیم و من از ظهر کتاب های قصه های خوب برای بچه های خوب را میخواندم.

به همان ایوانی که اولین بار ماهی سیاه کوچولو را در آن بارها و بارها بلعیدم و بلعیدم و با صاحبعلی و پولاد به باغ هلو رفتم ... کوراوغلی ... یاشار ...

و مزه ی پپسی خنکی که پدر توی پارچ بلوری لهستانی میریخت و گوله گوله های یخ که توی آن بالا و پايين ميرفتند.و بلوزي كه عكس "صمد آقا" روي آن چسبيده بود...فالوده گرمك عصرها كلاس قرآن رفتن

كوچه باغ هاي پشت خانه بوته هاي سبز خاك شير...گلهاي انار كه از پشت چينه ها جلوه نمايي مي كردند.

دلم در هواي ابري پشت بوته هاي آب خورده ي  ياس عطر يك عصر تابستاني مي خواهد و دلي كه برود تا سرزمين بي آلايش يك رنگي.

همين .


باغ "مولا" روبروی این باغ بود .شاید من همیشه فکر میکردم اینجا همان بهشت موعود است.

آن سوترش کلبه ای گلی بود که میراب ها شبهارا در سکوت شبانهگاه پناه بود. و من چقدر در جستجوی راهی بودم تا یکبار به بامش برسم.جایی که میگفتند :"اگر کسی یارای رسیدن به آنجا بود زود مرد می شود."و من چقدر پشیمانم که به قیمت شکستن یک پا "مرد" شدم .

صبح ها وقتی هنوز خنکای سحر انگیز اردیبهشت یا خرداد تن را نوازش میداد و درختان در اغوش باد گیسو فرو هشته بودند و دلربایی میکردند خانه را - نه برای درس خواندن که به بهانه اش- ترک میکردم.

کاشان که باشی تنها از دلربایی طبیعت اردیبهشت نصیب تو میشود و این دلربایی هر صبح به مدد گلهای سر از غنچه برآورده محمدی در رهگذر باد روان تو را نوازش میدهند.

چقدر دستهایم را در تنه یی درخت که لااقل دو برابر قطر دایره هر دو دستم بودند گرفتم و پای کشیدم تا به اولین شاخه برسیم.چقدر ازآن بالا فکر میکردم دنیا زیر پای من است.چقدر از آخرین شاخه که لانه کلاغ ها بود چشم به دشت میدوختم و دهقان ها را از دور نظاره میکردم.و توتهای سفید و آبدار و شیرین را یکی یکی به دهان میبردم .

چقدر روزنه ی  نگاهم همین نزدیکی را می دید و همیشه از آن بالا وقتی نگاهم به ماشینهای جاده تهران که از دور ها مثل اسباب بازی های کوچکی در حرکت بودند میخورد دلم میخواست برای یکی یکی مسافران ناشناخته شان دست تکان بدهم.

چقدر همیشه دلم از غربت سنگین و پر میشد و چقدر همیشه دلم میخواست خانه ای داشته باشم بر فراز بالاترین شاخه ی  درخت...

****

حالا شاید از این درخت خشکیده قامتی مانده باشد چنانکه از من مردی که دیگر از شاخه های توت بالا نمی رود

پي نوشت :

1-امشب مي خواهم پاي ب.فرماييد شا.م بنشينم و قاه قاه به ديوونه بازيهاي اين ميكائيل بخندم ..

2- تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم...باغبان در پي من تند دويد غضب آلود به من كرد نگاه...سيب دندان زده از دست تو افتاد زمين...

و تو رفتي و هنوز...من در اين پندارم ..كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت...

3- عجيب با اين آهنگ وبم حااال ميكنم.

4- خدايا تو رو واسطه قرار ميدهم..و حرفهايي رو كه بايد به تو ميگويم..تو بهم ....(مي دوني كه چي ميگم آقاي خدا؟؟دنباله ي صحبتي بود كه امروز صبح ميكردم هااااا)

5-


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:54 توسط "کویر" |


سالهاست...

با همه ي نشاني هاي دنيا...

خداحافظي كرده ام...

 و تنها رد پاي تو در ذهنم مانده است...

 تا اگر روزي ...

دلم هواي تو را كرد...

 (در فراموشي سالهاي پيري..

 كه انسان سر درگم محفوظات ميگردد...)

يك راست سراغ تو بيايم...

من تو را با خطي خوش گوشه اي از دلم نوشته ام...

 و خاطرات تو را...

 مانند چيني هاي قدح گل مرغي..

كه بالاي رف اتاق هاي قديمي جلوه گري ميكرد...

در رديف اول چيده ام...

  ****

هواي سرد باراني...

يك پنجره براي دتماشا...

روزهاي گذشته ي امسال...

 روزهاي ارديبهشت...

تابستان انتظار...

پاييز چنارهاي هم آغوشي...

 زمستان با آن هواي مه آلود....

سلام هاي صبح...

شبهاي خداحافظي...

خنده هاي از ته دل...

اين يك روياي ابدي است...

كه من ...

 بي آنكه بخواهم چيزي را از شناسنامه ام كم يا زياد كنم...

عاشقانه دوستت خواهم داشت...

===

تو را صدا ميكنم...

باران كوچه را شسته است..

 تو به انتظار من در مي گشايي...

 تو را مي بوسم...

 به آغوش ميگيرم...

باران ميبارد..

 انگشتهايت را مي گيرم...

روي شيشه بخار گرفته مي لغزانم...

 مي نويسم"تو" ..

 مي نويسي مرا...

"ما" مي شويم...

و ابديت يك هم آغوشي...

با بوسه هاي نمناك و طولاني....

باران می بارد...

 و تو هنوز طعم بوسه هاي مرا داري....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:38 توسط "کویر" |


"تو هرگز نخواهی رفت..."""

و این وردی است که من...

هر بار میان وحشت ماندن و رفتن تو...

هزار بار با خود تکرار میکنم...

تا آرام شوم...

درست مانند مادرم...

وقتی که طوفان کویر می وزید....

http://www.4shared.com/audio/MG-BuwFz/__-_.html

 و اسمان سرخ رنگ میشد...

چیزی با خود زمزمه میکرد...

و این سکون اینک من...

حاصل اینهمه وردی است...

که خوانده ام و می خوانم...

که تو خواهی ماند...

برای همیشه ی من...

برای هر سال من...

پی نوشت :

کاشکی این روزهای آخر اسفند تکرار شود.همیشه از فروردین بدم می امده است.گرچه متولد فروردینم اما انگار چیزی مثل جمعه و  شنبه است.روزهای اخر اسفند مثل پنجشنبه ها ست..

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 10:58 توسط "کویر" |




ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:34 توسط "کویر" |


آدم بشدت پایبندی هستم.سالهاست (و امشب بایدبگویم سالها بود) همین یک آرایشگاه موهایم را اصلاح میکرد.

اولینش را درست یادم نیست.آخرینش همین هفته پیش بود.چهارشنبه گذشته.همیشه جان به لبش می رساندم تا موهایم را کوتاه کند.کوتاه که نه مرتب...می گفت : دهن مرا....

آن هفته گفت:" بگذار هر جور می خواهم ..گفتم باشد هر طور که می خواهی..تمیز و مرتب..همیشه مرا میدید می گفت چشمم کف پایم.نمی دانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

هفته گذشته از همه چیز گفت از پسرش از زنش از زندگیش خوابم می برد زیر دستش....صمیمی بود مهربان حاضر جواب..سرحال اما همیشه سیگار می کشید....

هفته گذشته موهایم را بطرز خوشگلی کوتاه کرد..جوری که هر وقت گذرم بهش می افتاد می گفتم بعد از هفده سال تازه یاد گرفتی چطور؟؟؟

امروز بهت ناگهانی مرا در خود فرو برد...

پریشب کمی حالش بد میشود برای استراحت میرود و بعد...

امروز آرزو کردم کاش یک بار دیگر ...

 و زندگی ما در انبوه ای کاش هایی است که ای کاش نبود...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 23:6 توسط "کویر" |


من...

از دياري هستم...

كه ستاره هايش...

وقت سحر مي خوانند...

و اسمان و زمين...

به پيوندي از جنس پولك مي رسند...

من ...

 از كوير مي آيم...

 مولود تشنگي...

 زاييده ي عطش...

كوير...

 تكامل درياست...

اوج بخشش است...

و نهايت آسمان...

 با آغوشي باز...

به انتظار آمدمهايي كه...

 "(بقول آنتوان دوسنت اگزوپري در شازده كوچولو")

ريشه در خاك ندارند..

 و باد هر جا بخواهد مي بردشان...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 10:25 توسط "کویر" |


برای دیدنت...

چشمانم افق را می کاود...

و دستانم ...

رفیع تر از گلدسته های فیروزه ای...

تا نیل انتظار را به دریای سينه ات بریزم...

یک دنيا شوق...

درون مرا فتح کرده...

و جایی نمانده...

نه برای غم...

نه برای شادی...

حتی برای انتظارهای گاه و بیگاه ...


همه چیز من ...

در "تو"یی خلاصه شده...

که شبها...

مرا به باور "عاااااشق" بودن می رساند...

و این آیه ی نوری است...

 که مرا مومن می کند...

به اینکه...

تو هستی...

دور...

اما هرر لحظه با من...

و این کرامت عشق است...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 10:32 توسط "کویر" |


فردا بعد از این همه مدت دوری از آخرین امتحانی که نمی دانم بیست سال پیش کدام بود دادم دوباره سرجلسه می نشینم.

دو سه روز گذشته بد درس نخوانده ام .

به عادت همیشه ام هندزفری توی گوشم هست و دارم با معادله و فرمول و مسئله کلنجار میروم.اینجوری حواسم به یک جا پرت میشود اونجوری به هزار جا...

شاید امشب اهنگ وبم رو بعد از یک سال یا کمتر بیشتر شنیدم...

یاد کتاب خانه ارواح ایزابل آلنده افتادم و امتحان.......................

امشب باید زودتر بخوابم فردا صبح امتحان دارم

====

پی نوشت :

اگر قرار بود خدا در قالب یک شخص رویت شود....

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 22:21 توسط "کویر" |


پرنده‌ای...

مرا خواند...

در انتهاي يك غروب پاييزي...


شب...

پشت پلك هاي بسته ي شهر  خزيد......

هوا ...

باراني و مرطوب...

مرا به نام تو  خواند...

از آن سوي درياها...

تا دستهايت را ...

در ازدحام يك خيابان  طولاني...

 در دستانم بفشارم...

نگاهت ...

مهربان بر صورتم سايه انداخته بود...

آنسان كه ميتراي مهر بر شب يلدا ...

 در آن تاريكي...

نه عبور رهگذران...

نه كوچه هاي تاريك...

و نه هيچ جنبنده اي...

لبخند مهربان تو را نديدند...

شايد اشاره اي ...

 و دستي كه از بالاي پل عابر پياده آنسوي خيابان را نشان ميداد...

آنگاه...

انبوهي از ستاره بود...

كه از آسمان بر كوير مي باريد...

و باران

از مژگان خيس شب...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 14:58 توسط "کویر" |


خورشيد من!!!

گرم و بلند...

برتاب...

بتاب...

روي بر متاب...

صدايم كن...

مثل روزهاي آفتابي ...

در سينه كش ايوان بلند پاييز...

بانگاهي به خيسي آن شبهاي با هم بودن...

رويايي تر از پياده روهاي پر از سايه...

به صراحت لهجه ي باران پشت پنجره...

با من بمان...

و بمان...

گرمتر از نوازش آفتاب...

خنك تر از سايه هاي تابستان...

ماندني تر از خاطره هاي كودكي ام...

و مرا ...

گدازه كن...

در داغي نگاهي كه از عمق جانت مي آيد...

 و مرا ياد كن...

به نوازش دستهايي كه در دستم گذاشتي...

شيرين تر از آخرين بوسه اي كه بر گونه هايت گذاشتم...

از من چيزي نمي ماند...

اگر نباشي...

اگر نماني...

اگر نتابي...

خورشيد من...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 14:3 توسط "کویر" |


من...

خيسي گيسوانت را....

عطر تنت را...

حتي آشفتگي ابروانت را...

دوست دارم...

 انتهاي دم چلچله اي چشمانت را...

و حتي دنشت هاي تو را...

ناخن هاي تو را...

نمناكي بوسه هاي سرد را...

وقتي لبانت روبروي چشمانم رژه مي روند...

 در خيال...

من تو را دوست دارم...

كه با طراوت سرد يك پنجره ي روبه كوچه انس مي گيري...

 و نگاه مي كني...

مرد تنهايي را ...

 که دل به گرمای سیگاری خوش کرده ..


+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 15:30 توسط "کویر" |