تبليغاتX
،،،،،،روزها و خاطره ها ،،،،،،
،،،،،،روزها و خاطره ها ،،،،،،

روزي دلم گرفت . گفتم : "قصه ي دلم" را بنويسم...

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم                                             یا جام باده یا قصه کوتاه

 از فردا انشاا...اگه خدا بخواد می خوام یک وب متفاوت درست کنم . احساس می کنم  در یک فضای جدیدتر می تونم حرفهای متفاوت تری بگم .

گاهی احساس میکنم بین دو مقوله ی بسیار متفاوت کار می کنم..کار من بشدت صنعتی - حساس و خشک و بی روح هست و نیاز به روحیه ای خشن داره که من انجام می دم .وقتی می نویسم می شم یک ادم پراحساس و ادبیاتی..نمی دونم چه جوری می شه بین این دو تا تعادل برقرار کرد؟؟؟

مضمون وب جدیدم بیشتر اجتماعی خواهد بود ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:45 توسط "کویر"| |

كودكان پاي برهنه و خندان...

 روي ماسه ها ميدوند...

ماهيگير تنها صيد امروزش را به قيمت بوسه اي به همسرش هديه مي كند...

مردي در دورتر ها ودكاي روسي مي نوشد ...

صداي آكاردئون از روستايي دور در روماني مي آيد ...

زنها و مردها دست در دست هم مي رقصند...

خوشبختي پشت چراغ قرمز به عابران چشمك مي زند...

اينجا اما...

نمي دانم چه مي شود ...

 من از خواب مي پرم...

ودختر همسايه با ضربه اي به خواب مي رود...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:56 توسط "کویر"| |

حتی اگر...

مانند لکه ابری که خورشید را مات می کند...

یا چون جنگلی انبوه که بر افق سایه می افکند...

حتی اگر نوشته هایم در طنین جواب های بی پاسخ تو گم شود...

و تنها...

 مانند زائران بیت المقدس ...

دلخوش به نقشی از تو بر دیوار باشم...

اما دوست داشتن دستهای تو...

چیزی نیست که از خاطرم محو شود...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:48 توسط "کویر"| |

در بازار مکاره ی دنیا ...

نام را به قیمت نان می خرند...

 و نان را به بهای خون می فروشند...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:32 توسط "کویر"| |

کرکس ها جایی در قفس ندارند...

کرکس ها رها درنشخوار لاشه و استخوانند..

نه زیبایی طاووس دارند...

نه درایت هدهد....

نه نغمه ی هزار...

نه افسانه ی سیمرغ می دانند...

نه چون هما ی معناگر خوشبختی اند...

قفس زیبنده ی کرکس نیست...

که زندان را به حسن یوسف آراسته اند...

 که شیران را در قفس می کنند و کفتارها ولگردند...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 19:5 توسط "کویر"| |

نه به آفتاب دل می بندد ...

نه مهتاب ...

مرغی که هر روز چشم بسته...در قفس...

خنجر صیاد را ...

بر گلو حس می کند...

او تنها می اندیشد...

به مرغانی که روزی دیگر ...

رها  در باد ...

پرواز می کنند....

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:1 توسط "کویر"| |

وقتي نبودي...

شعرهايم ...

در جستجوي واژه بودند...

سرودن برای کسی...

با رفتنت...

واژه ها بودند...

اما دلم...

 در جستجوي تو بود...

دلواپس هم نفسی...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:29 توسط "کویر"| |

دلم آواز می خواهد...

یک پنجره برای گشودن...

و باغی که سایه ی درختهایش همیشگی باشد...

دستهایی برای فشردن...

و تکرار همیشگی دوستت دارم ...

من شرم گونه هاي تو را ...

وقتي از اسارت يك بوسه بيرون مي آيد...

مي بينم...

و جان مي گيرم...

وقتي نگاه مي كني به من...

از لابلاي گيسوان فرو ريخته بر چهره...

و تكرار انبساط آبي رگهايم ...

وقتي قلبم با ديدنت در هم مي ريزد را...

دوباره ...

دلم آواز مي خواهد...

و حرفي براي گفتن...

ميان خاموشي هاي پي در پي...

يك پنجره براي گشودن ...

و نسيم مهرباني اي ...

كه با يك عصر پاييزي در من مي ريزد...

ميان بازي نور و پنجره...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:10 توسط "کویر"| |

کلاغ...

 نوک می زند...

به شا خه ها...

سیبی می افتد...

جوی روان است...

 من در پی سیب دوان...

سیب را می گیرم..

دست تو را نیز...

چه اتفاقی ...

روزی...

 کلاغی...

سیبی...

جویی ...

هوسی ...

دستان ما...

 را در هم گذاشت ....

**********
 
|
من پرسه می زنم در بهمن...

تو ایستاده ای ...

در اردیبهشت...

 و برای من دست تکان می دهی...

خداحافظ رفیق...

****

و خدا باران را به زمین می ریزد...

این "پیام بر" ان روشنایی ...

بی کتاب و وحی...

روشنی می اورد...

*******
 
می نویسم ....

هزار بار ...

از یک تا هزار ...

ومعلم خط می زند...

برای هزار مین بار...

دفتری را ...

که صدای نفس های پدر را...

وقتی بار می برد و مزد می گرفت...

 از آن می شنیدی...

   

********
 
پاییز می آید ...

من باورم می شود...

درختها می گریند...

همه ی برگها یشان را...

 

*******
 
 
در این کلاغستان سیاه...

که هر شعری به قافیه ی شب می انجامید...

ناگهان آرزویی سبز ...

در باغ واژه ها رویید ...

و دلهامان را به سپیدی ابر...

 پر از باران کرد...

کویر جان گرفت...

رود جاری شد ...

و زمین دوباره آغازید...

یک چرخش دیگر را...

 

*****************
 
غبار سنگین رفتنت ...

چنان بر آیینه ی دل نشسته ...

که بی گاه و گاه ...

تو را بجای خودم در آینه می بینم...

ای هست های رفته...

و ای نیست های مانده...

عمری است...

تن پوش عریانی بر تن...

میزبان آفتابم...

و سرمای سرگردان دی را ...

به آغوش تن می کشم...

در پی تو...

******
 
بیا غزل بخوانیم...

و فصل دوباره بودن را جشن بگیریم...

 بیا...

 در کوچه های بن بست تنهایی...

به کلاغی که روی شاخه نشسته ...

و دلش برای جوجه هایش تنگ است ...

سلام کنیم...

بیا دوباره بام ها را پر کنیم ...

از کبوترانی که در آسمان خدا را مي بينند...

بیا...

دریابیم...

کسالت یک پیر مرد را...

وقتی عصا زنان سالهای رفته ی عمرش را می شمارد...

و بدانیم آونگ عمر میان دو درد در نوسان است...

دردی که تو را بدنیا می آورد...

 و دردی که که وقت رفتن بر جای می گذاری...

 و بین این دو همه درد است ...

بيا دوباره زنجيرهاي تنهایی را پاره كنيم...

و جاي پاي خدا را روي ماسه هاي دريا وجب كنيم...

بيا وسعت خيال را باندازه ي مرزهاي بي انتها امتداد دهيم...

تا در آن هيچ كسي آرزويي محال نداشته باشد...

و گيسوان درخت را ...

وقتي در نسيم شانه مي شود...

به گلهاي ارغواني آذین کنیم...

و شعر تر بخوانيم ...

 در اين خشكسالي عاطفه...

*****
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:7 توسط "کویر"| |

تو که باشی...

 هوای پریدن آبی است...

وقتی نباشی...

بال پریدن نیست...

گرچه هوای پریدن آبی است...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:45 توسط "کویر"| |

می خواهم روزی که از پا بیفتم ...

چونان فرش کهنه ای آذین بخش مجلس بی چیزان شوم...

یا لنگه کفشی پاره به پای کودکی برهنه...

آلونکی خرابه شوم و ماده سگ ولگردی با توله هایش را درپناه گیرم...

هیزمی افروخته درسرمای یک خانواده...

تکه نانی دورانداخته ابروی مردی شوم در سرایش...

کهنه لباسی تن پوش یک برهنه...

و فریادی شوم در گلوی عصیانگر یک ستمدیده...

می خواهم اخرین رمق هایم را انگونه که خودم می خواهم نفس بکشم...

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:59 توسط "کویر"| |

صبر کن ...

گرچه باد پنجره را شکست...

 پنجه ی سرد زمستان گلوی زمین فشرد...

و سبزه ها در سرداب یخ پژمردند...

و صدای قناری در قاموس قفس "سکوت" معنا گرفت...

اما هنوز...

یک جوانه مانده است...

و خواب بهار می بیند...

زندگی اندیشه ی با فردا زیستن است...

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:37 توسط "کویر"| |

 باران ...

دانه هایی از دل ابر...

من مشق می نوشتم...

زیر نور گرد سوز ...

از درس های عقب مانده ...

صدایی مرا می اویزد به ساقه های بلور خیال...

باران می شوم ...

قطره قطره...

و با ناودان جاری کوچه...

صدای پایی ...

کودکی با چکمه هایش  ...

و زنی چادرش را به گوشه ی دندان گرفته...

سبد نان در دست ...

نان از نوازش باران خیس می شود...

و کوچه از صدای کودک ...

گنجشکهای کز کرده اند...

 در گوشه های ایوان چارتاقی...

مبهوت و ساکت...

گویی دنیای رمز آلودی را می نگرند...

باران می بارد...

تند و پر حرارت ...

روی کاشی های آبی مسجد...

گلدسته ها پاک می شوند...

از نفس هایی که بوی خدا نمی دهد...

و به پیشواز اذانی می روند...

که مثل نور باشند...

من صدای پای خدا را می شنوم...

در اندیشه ی باران...

که از گلوی ناودان به زمین می ریزد...

کوچه در صدای باران غرق می شود ...

بوی نان ...

شادمانی کودک...

و  اذانی که "همه" را به خود می خواند...

و خدایی که در زنبیل زن و چکمه های خدا می بینم...

همه ی مشق های من نوشته می شود...

وقتی خدا از اسمان می بارد...

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:6 توسط "کویر"| |

زمین می جوشد...

از این مسیح های پی در پی مصلوب...

این جوانه های نورسته در کمند داس...

کجاست بغض سنگینی ...

آسمان را ...

که ناگاه ببارد...

 و دریا دریا آرامش دهد ماهیان را...

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:46 توسط "کویر"| |

 

وقتی رفتی...

که غروب رنگ غربت بر سایه های بی رمق می انداخت...

و پژواک صدای قمری ها در ایوان می پیچید...

خوابی مرا آشفته می ساخت...

و من از نردبان سرخ رنگ غروب ...

به پیشواز آسمان می رفتم...

حالا من از هر چه پرستو بود نشان تو را می گرفتم...

 و تو در هوای مه گرفته ی آن روز بی شگون گم می شدی...

نزدیک غروب..

و ذهن من آبستن  از روزهایی که تو نخواهی بود...

و حضور خاطره های پی در پی...

تنها نشان از وجود بی رغبت تو خواهد بود...

وقتی که نسیمی برگی را می لرزاند...

و شاخه ها به اکراه اخرین بازمانده از سارها را تحمل می کنند...

من به یقین خواهم دید که رفتنت حجم اندوه بر همه جا را گرفته است...

تازه خواهم خندید ...

به لبخندی تلخ...

به آمدنت آنگونه...

و رفتنت که گویی...

بامدادی انگار ...

زمین از طراوت بهار تهی می شود...

خدا نگهدار...

و در آن غروب ...

از غربت سایه ها ...

و تنهایی من...

و آوای آخرین پرستو...

روی سیم های برق ...

 و از جواب های خالی یک نامه...

می شود فهمید...

تو رفته ای برای همیشه...

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:29 توسط "کویر"| |

به ساحت همین لحظه ها همین حالا از خواب پریدم .خواب عجیبی دیدم. تصور برداشت یک ادم خوب از خودم رو ندارم .فقط اینجا می نویسم چون الان داره عجیب تمام وجودم متاثر از اون خواب می شه...

خواب دیدم توی اسمون شب بی بال و پر درست مثل اون چیزی که توی کارتون ها نشون می ده پرواز می کنم . توی اسمون پر از ستاره ی شب . درست بین ستاره ها.

ظاهرا داشتم به سرزمین عربستان می رفتم .به مکه .توی خواب انگار از مرز رد می شدم .اما مرز نبود .اسمان بود اما عرب جامگانی انگار داشتند روادید منو چک می کردند. از مرز یا بهتر بگم نقطه ی مرزی توی اسمان شب رد شدم ظاهرا اجازه ی ورود گرفته بودم .حالا توی نقطه ی اوج بودم .اوج اوج.انگار لحظه ای تصور کردم سبک هستم به سبکی پر.نه بخدا احساس بی وزنی می کردم .شناور توی اسمان انگار هست خودت رو توی اب ول می کنی بدون حرکت .همون جور.

یک آن احساس کردم و با خودم گفتم انگار به خدا خیلی نزدیکم .شاید وجودش رو توی اون ارتفاع کاملا بیش از هر جای دیگه حس می کردم.به گریه افتاده بودم.خدایا تو خودت می دونی که یک ذره هم الان کم و کاست نداره حرفام..گویی متاثر از خوانده ای درجایی احساس کردم گرچه خدا همه جاست اما اینجا و دراین اوج هزاران هزار پایی کمتر از یک نفس باهاش فاصله دارم انگار دارم می بینمش.همون جا احساس کردم دعاهام داره اجابت میشه.همون دعاهای هر روزه بعد از چهار قل صبحهام ...دونه دونه اسم می اوردم .حتی اتفاقی رو که برای یکی این روزها افتاده رو هم اسم اوردم .انگار که کسی داره حرفام رو گوش میده می شنوه.

توی اون اوج اسمان شب از پریدن نمی ترسیدم.همه اش رسیدن بود.ناگهان فرود امدم انگار به سرزمینی عجیب و به نماز ایستادم .توی نماز داشتم گریه می کردم .ادم های خیلی زیادی داشتند نماز می خوندند بغل دستم یکی بود اشنا داشت نماز می خوند.

 دیروز توی یک وب مطلبی خونده بودم که نویسنده اش یه جورایی نماز رو ...

بخدا قسم تا حالا این جور خواب ندیده بودم متاثر از خواب هم نشده بودم .به شرافتم که عین واقعیت رو دارم می نویسم...

نیازی به هیچ نظری برای این پست ندارم اما گویا اتفاقات روزمره این خواب رو ساخته بودند.انگار خدا گر چه همه جا هست اما اون بالا بالاها یک نمود دیگری داره.شاید بواسطه ی این باشه که هنوز اسمان باندازه ی زمین پر از کثیفی و گناه ما نیست .شاید چون ما ادمها این قدر زمین رو ملوث کردیم که اسمون برامون منبع پاکی است.ژ

راستش از این خوابم یک جورایی هول برم داشته..بخدا تا بحال این جوری خواب ندیده بودم .

توی خواب به خودم می گفتم خوب شد توی جوونی اومدی حج..اما تا یادم هست اونجا نشانی از کعبه نبود . جایی اشنا بود یک زیارت اطراف کاشان . توی یک روستا .یک امامزاده..

نمی دونم تعبیر خوابم چیه .مهم نیست .اما خدا رو گو.اه می گیرم اونجا اوج پرواز رو حس کردم .کاملا و بی وزنی رو و خدا رو .قسم می خورم و اون قسمتی رو که دعا می کردم .....

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:38 توسط "کویر"| |

مادر بزرگ...

این روزها ...

ترمه ی  تو را ...

که یادگار عشق دیرین پدر بزرگ بود...

در فراموش خانه پنهان می کنند...

اینجا...

در این سرزمین...

هر چه بوی تو را دارد...

حتی این خاک...

حتی سجاده ی تو...

حتی چادر نماز تو ...

دور از چشمها...

پنهان می کنند...

اینجا...

ما را در مسلخ نادانی...

مسخ چیزهایی می کنند...

که تنها بوی "یک عروسک " بزک کرده می دهد...

ما را عادت می دهند به قصه هایی که جای خواب...

کابوسمان می بخشد...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:21 توسط "کویر"| |

باورکنیم طعم باران را...

 روی لبهای خیس شیشه...

چتر بر داریم ...

و زیر نور لامپهای زرد...

در طول یک خیابان..

قدم بزنیم...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:26 توسط "کویر"| |

دريا طوفاني است ...

تور خالي است...

زن ...

مضطرب چشم بر در دوخته...

كودكان گرسنه اند...

در اين وانفساي مه آلود بي نور...

اما...

مرد ماهيگير ...

اميد به كسي دارد...

كه ماه و تور و نور و زن و ماهي و كودكان را ...

در پنجه ي قدرت نگه مي دارد...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:55 توسط "کویر"| |

وووو
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:19 توسط "کویر"| |

از عبور ممنوع حادثه ها می گذرم...

بی پروا...

می رسم به جاده ای که انتهایش ناپیداست...

تازه می فهمم پای در راهی گذاشته ام ...

که بیش از من می ارزد...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:16 توسط "کویر"| |

راه دوری باید بروم...

فرسنگها ...

من باندازه ی بلیط یک قدم ...

پس انداز دارم...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:17 توسط "کویر"| |

باران به ذهن پنجره تلنگر می زند...

و خیال را از چشمش می رباید...

باران و شیشه و سنگ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:1 توسط "کویر"| |

من...

ایمان دارم...

 به افول ستاره ها ...

و به سحر و جادو...

و دیو و پری...

و هزار و یک شب...

و نفرین و دعا...

من ایمان دارم ...

 در این دنیا چشمهایی است شور...

که نمی خواهند قصه ی دل ها شیرین باشند...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:59 توسط "کویر"| |

خدا اون بالا یا همین پایین می بینی؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:34 توسط "کویر"| |

تو...

 آرام می روی...

من...

 آهسته...

 باور می کنم...

قصه ی ...

یکی بود...یکی نبود...را

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:19 توسط "کویر"| |

اینک...

که تاراج شب...

خفاش بچگان را...

 چنان بی شرم کرده ...

 که تف بر نایره ی خورشید می اندازند...

و رقص مستانه سر می دهند...

به گواهی بغضی فرو خورده در سینه ...

و خشمی فرو مانده درمحبس چشم...

دیر یا زود...

این بدکارگان آبستن از هم آغوشی نفرت و قدرت...

طفل بر زمین خواهند نهاد ...

 و روشنی ...

 میان پرده ی تاریکی شعله خواهد افکند...

پای بر کژدم سیاه زهر آلود نادانی خواهد گذاشت...

.

.

.

.

امید غایبی...

بزرگ مردی ...

ازتبار آبی باران ...

در کوچه های شهر ...

بر هر پنجره ای میخک نقره ای خواهد گذاشت...

آب خواهد داد همه ی اسبان تشنه را...

نورخواهد بخشید...

 همه ی روزنه های بسته را...

و زمین سبز خواهد شد...

 از پی خشکی هزاران ساله....

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:12 توسط "کویر"| |

و در این عصر دلواپسی ...

که جهاز انسانیت را بر پشت شتران مست بسته اند...

وآنگاه...

 رها کرده انددر بیابانی که نه آب است و نه آبشخور...

در این وادی بی کران بی رحمت و بی حرمت...

کدام طلیعه؟؟؟؟

کدامین نور؟؟؟

ناگهان ...

در شبی که ستارگان نیز راه آسمان را گم کرده اند...

چنگ بر چهره ی شب خواهد زد ...

و..

پرده از رخسار تاریکی خواهد افکند؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:53 توسط "کویر"| |

عصر پاییز ...

آفتاب بی رمق ...

سایه های کش دار...

جدول ضربی مانده روی تخته سیاه...

ذرات گچ ...

گاه همهمه ی تکرار "آب ...بابا..." ی کلاس اولیها...

سر کلاس سوم...

پشت میز...

.

.

.

چشم برهم زدم...

 سالها گذشت ...

چشم که باز کردم ...

از آن همه تنها " خاطره ای" بجا مانده بود....

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:23 توسط "کویر"| |

From Charlie Chaplin's point of view

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 
To fall in love
 عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره  


 To find mails by the thousands when you return from a
 vacation.


 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
 هزار تا نامه داری


 To go for a vacation to some pretty place.


 برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


 To listen to your favorite song in the radio.


 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


 To go to bed and to listen while it rains outside.

 به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

  To leave the Shower and find that
 the towel is warm

  از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


  To clear your last exam.

 آخرین امتحانت رو پاس کنی

  To receive a call from someone, you don't see a
 lot, but you want to.

 کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
 می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


  To find money in a pant that you haven't used
 since last year..

 توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
 نمی کردی پول پیدا کنی


   To laugh at yourself looking at mirror, making
 faces. 

  برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
 بهش بخندی !!!


  Calls at midnight that last for hours.

  تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
 طول بکشه To laugh without a reason.
  بدون دلیل بخندی


 To accidentally hear somebody say something good
 about you.

 بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
 از شما تعریف می کنه

 
  To wake up and realize it is still possible to sleep
 for a couple of hours.

 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
 هم می تونی بخوابی !

  To hear a song that makes you remember a special
 person.

 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما می یاره

 To be part of a team.

 عضو یک تیم باشی

 To watch the sunset from the hill top.

 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

  To make new friends.

 دوستای جدید پیدا کنی


 To feel butterflies


 in the stomach every time
 that you see that person..

 وقتی "اونو" میبینی دلت هری
 بریزه پایین !


  To pass time with
 your best friends.

 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


  To see people that you like, feeling happy.

  کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


  See an old friend again and to feel that the things
 have not changed.

 یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
 ببینید که فرقی نکرده


  To take an evening walk along the beach.

 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.

 یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

 To laugh .......laugh. ........and laugh .......
 remembering stupid
 things done with stupid friends.  

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
 احمقانه ای کردند و بخندی
 و بخندی و  ....... باز هم بخندی

  These are the best moments of life....

 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

  Let us learn to cherish them.

  قدرشون روبدونیم

   "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

 زندگی یک
 مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
 هدیه است که باید ازش لذت برد

 وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به
  تو نشان مي ده تو

1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده ...

چارلي چاپلين  

*****************************

 


 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:12 توسط "کویر"| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست