،،از روزها و خاطره ها ،،

صعب روزی...بوالعجب حالی...پریشان عالمی ...ا

پنجم خاطره دارم توی این وبلاگ... دوازه سال پیش پنجم دی ماه شروع کردم به نوشتن. 

دوازده سال 

دوازده سال عمر کمی نیست. 

دوازده سال یعنی یک نوزاد الان کلاس ششم هست. یعنی کلاس اولی اونروز امسال میره کنکور. یعنی یه دانشجوی صفر الان برا خودش کسی شده.. یک دانشجوی سال اول پزشکی شده متخصص.

یعنی خیلی اتفاق ها تو دنیا افتاده

دوازده ساله شدنت مبارک فرزندم

نوشته شده در دوشنبه نهم دی ۱۳۹۸ساعت 9:7 توسط "کویر" |

 اردیبهشت برایم زیباترین ماه بهار- اگرنگویم ماه سال- بوده است. ده سالی هست اردیبهشت مرا یاد گلی ترقی و اتوبوس شمرانش میاندازد..یادم هست همان حدودها خاطره های پراکنده و اتوبوس شمرانش را می خواندم. گرت شده بودم توی همان مختصات جغرافیایی و با اینکه هیچ آشنایی از آن منطقه نداشتم اما یک جورهایی چشم بسته هر چه را نوشته بود مجسم میکردم و خودم را همپای آن دختر بچه ی ده ساله در خیابان های هنوز خاکی-اتوبس-راننده- حسن آقا - خانه ی قدیمی مادربزرگ- دایی و خاله آذر محو میکنم/

ده سالی هست اردیبهشت  و اتوبوس شمیران و  ترانه ی "شهر خالی" شبنم ثریا یک نوستالوژِی خاص زیر پوستم می دواند انگار که تاریخ از همان اردیبهشت حوالی ده سال پیش شروع شده و انگار که آدمهای قصه ی گلی ترقی همان آدمهای کودکی من هستند با فاصله ی زمانی و مکانی بسیار دور...

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 10:5 توسط "کویر" |

این متن مال من نیست.اصلا عار دارم از اینکه متن دیگران را بگذارم اما این - فهیم عطار- بیشرف جوری این متن را نوشته که فقط میگذارم...

خود کسی که بخواند خواهد فهمید همه چیز را ...فقط امیدوارم آنسوی فاصله ها هرگز یادش نرود که چه روزی داشت و یک روز یک قاسم آمد و با صدای آلن دلونی برایش رنگ پاشید توی آسمان خاکستری زندگی اش که حالا پر شده از صدای طوطی ها و اقیانوس...بگذریم

***************************************************

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد به صورتش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یک‌نفره کنده بودش.بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 11:15 توسط "کویر" |

امروز سیزده بدر هست. من 51 ساله شدم.یعنی وارد 52 مین سال زندگی ام شدم.دقیقا ده سال پیش توی وبم یه پستی گذاشتم که الان دوباره اینجا میذارمش...دروغ چرا ؟؟ دلم می خواد یکنفر تولدم رو بهم تبریک بگه...کسی که مثل هیچکس نیست..همین

**************

ده سال پیش نوشت :

من امروز وارد یک سال دیگر از زندگی شدم...

تولد هر کس یک میعاد یا معاد دوباره هست.

امروز خدایا خاضعانه و با التجا به سبحانیت تو می خواهم روح مرا و پندار و کردار و رفتار مرااز هر آلایشی دور کنی...

زبانم را جز به خوبی و اندیشه ام را بجز پاکی و رفتار و و منشم را جز به جوانمردی مخواه..

خدایا سالی گذشت و من نمی دانم در پرونده ی من چه مضبوط است اما می دانم آنچه در طول نه تنها سال گذشته که تا آنجا که بیاد دارم خواسته ام و در دلم گذشته جز مهربانی به مردم نبوده است... تو خود شاهدی

بدی ها و کاستی هایی دارم که لایحتسب برازنده ی جهنمم می کنند اما به ذات مقدس خودت یک بار حتی برای یک بار هم نشده که بخواهم "سر کسی را شیره بمالم.".این را تو خود بهتر از هر کسی می دانی.شاید از این بابت ضررهای مادی و شاید کاری زیادی دیده ام اما ازخزانه ی کرامت تو بقدری می رسد که از سرم هم زیاد است.

نگاه میکنم می بینم نسبت به روزهایی که  نوجوان یا جوان بودم دستم خیلی بازتر است.

خیلی چیزها دارم ..خدایا شکرت...

و خیلی چیزها می خواهم که صلاح توست بدهی یا نه.

اما یک چیز را می خواهم سلامتی و عزت وآبرو برای همه....

آرزوهایی دارم گاه محال گاه بعید و گاه در دسترس .پس همت و اراده عطا کن  تا از همه ی ظرفیتها استفاده کنم.

و خدایا تو نازنین تر از همه ی  نازنین ها هستی .به نازنینی خودت سوگند هر که نازنینی دارد آرامش و اعتبارش ده .

و آخر اینکه خدایا حرفهایی در دل هست و تو "ناگشوده خوانی"...

خدایا می خواهی بدانی بهترین بندگانهت چه کسانی هستند/ آنها که پایه های سعادت خود را هیچ گاه بر زندگی دیگران استوار نمی کنند.......خدایا این جور بنده ها طلا هستند طلا.هواشون رو داشته باش

(و من چقدر خرم که دارم خدا را یا آوری میکنم)...

خدایا دلم برات تنگ هست و برای وجود نازنین ..نازنین من ..توی نازنین ..

********

یادم میاد آدمی رو که گفت فراموشم نکن فراموشت نمیکنم...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۸ساعت 9:11 توسط "کویر" |

سال ۱۳۹۷ گوهههه

لطفا زودتر گورت رو گم کن و جایت رو به یک سال قشنگ بهتر بده..امسال برای همه مردم پر از نکبت هستی برای من که بدددتر

گم شو آشغال نککککبتتت

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۷ساعت 15:26 توسط "کویر" |

به روایت مادرم,امروز من پنجاه ساله خواهم شد..پنجاه سال پیش چنین شبی من نیمه های  یک شب سیزدهم فروردین ماه بدنیا آمدم.همه ی اینها روایت های مادرم هست که بارها و بارها داستان زایش مرا برایم گفته است. اینکه مرا از امام رضا خواست و بدین نام نهاد.

اینک درست پنجاه سال از آن زمان میگذرد.پنجاه سال عمر کمی نیست.شاید برای خیلی ها درست مانند افق گردی از زمین باشد که بواسطه ی بعد مسافت نمی توان به پشت آن نظر افکند و دید محدود آدمی تنها در افق محو می شود.پنجاه سال عمر کمی نیست..یک نیم قرن کامل است..نیییییییییییم قرن.

شاید برای خیلی ها رسیدن به پنجاه سال آنقدر دور باشد که حتی تصور آن را نیز حالا حالاها در خیال خود نگذرانند.

اما برای منی که اینک پنجاه سال از عمرم گذشته است این باور که از آن پیچ و خم های زندگی گذشته ام به عینیت رسیده و بقول سعدی بزرگ از عمر من"اندکی مانده خواجه غره هنوز".

واقعا نمی دانم..نمی دانم که آفتاب تموز بر این برف عمر چگونه تابید که از آن توده ی مهیب برف اینک مشتی بیش نمانده است.

عمری که در رهگذر خود با تلخ و شیرین های زیادی مواجه شدم و شما خواننده ی محترم نیز اگر خدا بخواهد روزی به این نقطه خواهی رسید.

در این عصر پا به دهه ی ششم عمر رسیدن نگاه که میکنم چه دلشوره هایی که بودند و چه وحشت ها.امروز که نگاه می کنم دیوار آن باغی که روزی در چهار سالگی ام خواهر بزرگترم درون آن حبس شده بود و در تصور کودکی من چون قلعه ی اهریمن دست نیافتنی می نمود چقدر کوتاه است..آنقدر کوتاه که چند مدت پیش که با یادآوری خاطره ی آن روزگار کودکی دوباره به آن دیوار نگاه میکردم چقدر به گریه های آن روز کودکی ام و آن تشویش و دلهره ها و خواهرم را برای همیشه از دست رفته  خندیدم.

و کودکی من تا بزرگ شوم چقدر پر بود از این دلهره هایی که چه شبها که خواب را از من ربودند و اینک حتی خیلی از آنها را بیاد ندارم.

اینک من فهمیدم هیچ دلهره ای نه آنقدر ماندنی است و نه انقدر لاینحل که ارزش هراسیدن داشته باشد.ارزش بی خوابی..ارزش تپش های مانند گنجشک قلب..

چقدرترسیدم از بس که مبصر کلاس اسم مرا روی تخته سیاه نوشت و روبرویش ضربدرهای ممتد زد.

چقدر ترسیدم از مشق های ننوشته..

از مسئله های ریاضی

از دیر کردن های متوالی پشت رد کلاس

از فرمول های محیط و مساحت ذوزنقه و لوزی کلاس پنجم

از جبر کلاس دوم ریاضی

از املا 

از فرمول های شیمی و فیزیک

از مریضی مادر

از دیر کردنهای پدر

از شوهر نکردن خواهری که می ترسیدم نکند بقول همسایه ها شوهر نکند و بترشد

از گم شدن توی مشهد

از پانزده ریال پولی که بدهکار بودم وقتی توی جام جهانی 1978 مجله ی کیهان ورزشی خریده بودم و پول جبران بدهی اش مرا می کشت.

از افتادن جوجه مرغ همسایه وقتی با سنگ توی سرش زدم و ثانیه ای چند روی زمین افتاده بود

از کنکور

از پاس کردن یا نکردن درس ها

از اینکه لیسانس خواهم گرفت یا نه؟

از اینکه آیا کار گیر خواهم آورد یانه؟

از سربازی

از ازدواج

از هر چه مرا تا به این روز و امروز رساند..

و اینک من پنجاه ساله برای توی خواننده ای که حتی یک روز از من کمتر عمر کرده ای می گویم : تمامی این دلهره های زندگی گذرا و پوچ اند..درست مثل دیوار باغی که خواهرم توی آ« گیر افتاده بود و اینک نه از آن باغش نشانی است نه از دیوار..

درست مثل 15 ریال بدهکاری من

درست مثل ترسی که از شکستن لیوان بلوری مادر مرا در خود حبس کرده بود..

 برای تویی که خواننده ی این متن هستی می نویسم :

باور کن روزی به پنجاه سالگی خواهی رسید و آن روز خیلی از این دلهره ها را حتی بیاد نخواهی داشت.

پس برای لحظه زندگی کن برای الانی که وجود دارد..تمامی دیوارهای بلندی که تو اکنون در ذهن خود ساخته ای روزی مانند دیوار آن باغ چنان خسته و کوتاه خواهند شد که روزی تو را به خنده خواهد انداخت .

تمامی این پنجاه سال را روی پای خودم بوده ام...گرچه نقش پدر و مادر نقشی بی بدیل بوده است.

هر مشکلی مانند کشتی است که یکروز دیر یا زود یا به ساحل آرامش خواهد رسید یا به گل خواهد نشست.

زندگی گذراست و زود گذر...

اینک من در آستانه ی پنجاه سالگی به این می اندیشم که چقدر دیگر عمر خواهم کرد؟برای من پنجاه ساله چقدر دیگر دیوارهای بلند روبرو وحشت آور خواهد بود؟

آیا باید بسان آن روزهای چهارسالگی پشت آن دیوار بلند ناامیدانه همه چیز را تمام شده بپندارم ؟یا اینکه به روایت و تجربه ی همه ی آن رخدادهای از پی پنجاه سال عمر ایمان داشته باشم که این دیوارها اکنون بلندند و باید زمان بگذرد یا من بزرگتر باشم...

هر دیواری هر چند سترگ و بلند,روزی پیر خواهد شد,کوتاه و فرو خواهد ریخت

و هر انسانی پشت آن دیوارهای سترگ..

هر چند ناامید...

هر چند ضعیف و گریان

روزی پنجاه ساله خواهد شد...

 و از آن دیوار و از آن مهابت تنها خاطره ای خواهد ماند و لبخندی

 

  

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 23:54 توسط "کویر" |

ده سال گذشت..

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی ۱۳۸۶ساعت 11:54 توسط "کویر" | آرشيو نظرات
 

 اولین نوشته ی من درست ده سال پیش...یک اتفاق مرا به دنای مجازی آورد...و شد ادامه ی زندگی من برای ده سال..

آدمهایی آمدند و رفتند..بعضی را هرگز نشناختم..بعضی آنچنان حس انسانی داشتند که انگار نه انگار این فضا مجازی است..بعضی دیده ی مرا به کتاب و فیلم و تاریخ و ادبیات بیشتر از پیش باز کردند و به قاره ی دیگری رفتند..

بعضی..و بعضی..و بعضی دیگر...

من همچنان به انتظار این یک دهه ی آینده ام که از حدود دو ساعت  پیش آغاز شده..نمی دانم یک دهه ی دیگر من کجای این کرده خاکی هستم؟؟آیا هستم؟

آدمهای زندگی من کجایند؟

و زندگی من در چه مسیری است.

اما بیش از هر چیز می دانم که یک دهه فرصت زیادی برای خیلی از اتفاقاتی است که می تواند زندگی ما را تحت تاثیر خودش قرار داد..

از همین جا سلامی به همه ی آدمهایی که یکروز آمدند و سر زدند و رفتند....

 به آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست...

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۶ساعت 14:0 توسط "کویر" |

رمز ادامه مطلب، اسم یکی از کوچولوها با حروف انگلیسی بزرگ


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:11 توسط "کویر" |

تو فکر کن یک زندانی از همین امروز حکم ده سال می گیرد . بر آن زندانی چه خواهد گذشت تا روز آزادی؟ چه روزها را خواهد شمرد...چه شبها را نخواهد خوابید..اما در هر لحظه از اضطرابش یک روز به آزادی نزدیک خواهد شد....

 

ده سال بعد چنین روزی .

دوازدهم آبان 1405

یکسال از این روز گذشت...یکسال و من منتظر گذشت نه سال دیگر هستم..خواهم بود...امروز دوازدهم آبان 1396

 دو سال از این روز گذشت...دوسال و من منتظر گذشت هشت سال دیگر هستم..خواهم بود...امروز بیست و چهارم آبان 1397

 سه سال از این روز گذشت ... و من منتظر هفت سال دیگرش هستم ..امروز 28 خرداد 99

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 14:55 توسط "کویر" |

شبی با نجوای دستی که نمیدانی چه وردی بر ان خوانده شده تا شبهای بستر 
تنهایی ترا همنشین عشق و اینه و مستی و گلسرخ کند

پی نوشت :

گاهی هرگز بعضی لحظه ها نمی آیند.

بعضی آدمها را هرگز نمی بینی

اما بعضی یادها و خاطره ها هرگز فراموشت نمی شوند حتی اگر فاصله ها ناگزیرت کنند...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 19:34 توسط "کویر" |

امان از مرد،که وقتی دلش میگیرد یا باید کوه باشد و خم به ابرو نیاورد و یا همه چیز را در خودش بریزد...

گاهی فکر میکنم شاید گذر سریع روزها چاره ی کار باشد اما نمیدانم چرا گذار از روزهای پیش رو مثل یادآوری روزهای گذشته به سرعت برق وباد نیست...

مثلا من نمیدانم چگونه ده سال دیگر چنین روزی خواهد آمد؟ بر من چگونه خواهد گذشت؟ کجا خواهم بود و اصلا خواهم بود؟ یک چیز بزرگی که در این زندگی بدست آورده ام این است که زندگی با همه تلخی هایش خواهد گذشت و روزهای شیرین حتی اگر بقدر ثانیه ای باشند زیبایند..بگذار در نبرد با آدمهای کوتوله ای که در زندگی پیدا میشوند آنقدر بزرگ باشیم که به اندک سیبی خشنود باشیم.یادمان باشد لبخند کوچک ما به زندگی عذاب آدمهای کوچک را صد چندان می کند..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۵ساعت 20:27 توسط "کویر" |

زندگی آدمها چیزی نیست که نه بشود بر گذشته اش تکیه کرد و نه فردایش را پیش بینی.

همه چیز شاید در یک لحظه رخ می دهد.

یک آن چشمها بسته...و گذران یک دهه را که از روبرو بگذرانی میبینی چیزهایی اتفاق افتاده که هرگز تصورش را نمیکردی...

زندگی همین است . گاهی باید به انتظار نشست مثل  آن پسرک بالای دکل کشتی های قدیمی و منتظر ماند..

کسی چه می داند شاید روزی ناگهان صدای بلندی فریاد زد :

خشکی....آهای خشکی

نوشته شده در جمعه دوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 11:40 توسط "کویر" |

درست مثل سنگ گور آدمها كه گاه به گاه به مدد بازماندگان آبي رخش را مي شويد‍، من نيز امروز بعد روزها و سالها آمدم تا غبار از ضريح اين امامزاده ي روزهاي دلتنگي ام بروبم و به آواي آهنگش گوش دهم و نذر كنم كه از روزها و دقيقه هاي باقيمانده سهم من خوشبختي و آرامش باشد...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:39 توسط "کویر" |

بعد از سااالها زندگي به گذشته كه نگاه مي كنم مي بينم اگر در بخشي موفق بوده ام و يا نه موفق فقططططط خودم و خودم و باز هم خودم موثر و مقصر قلمداد مي شوم . نقش ديگران در اينجايي كه من هستم يك حاشيه است يك نما و يك هاله آنچه كه مشهود و ملموس است فقططط خودم هستم . شايد اگر دوباره به گذشته برگردم و اميدوارم اگر عمري بود اين باقي را آنچنان بسازم كه اگر به گذشته برميگشتم اين كارها را مي كردم :

 

1- هييچ لزومي ندارد آنقدر مهربان باشم كه نقش پيشمرگ ديگران را بازي كنم.آدمها ارزش دارند اما هر آدمي با ارزشترين كس پيش وجود خودش هست.

2- نيازي نيست اگر ديدم نابينا و چاه است از ترس گناه فرياد كنم.. گاهي بايد به آدمها اجازه داد با مخ به چاه سقوط كنند...

3-باندازه ي احترامي كه برايت مي گذارند احترام بقيه را نگهدار نه بيشتر و نه كمتر.

4- از فرصتهاي لابي گري استفاده كن..بخواهيم يا نخواهيم اين رويه جاري است . اگر فكر ميكني استعداد داري باااايد به راهكارهاي ميانبر هم فكر كني. پيشرفت بدون لابي متاسفانه غير ممكن است.

5 - همواره پشت چهره ي صادقانه ات كمي احتياط و موذي گري پنهان كن.تجربه ثابت كرده است كه هميشه سبز مي خشكد ...هميشه ساده مي بازد.

6- نزديكترين و عزيزترين آدمهاي زندگي نيز در موقع مقتضي منافع خود را بر منافع جنابعالي مقدم خواهند دانست .

7 - تواضع در دانش هيييچ سودي ندارد . اگر چيزي مي داني حتما بااااارها باااارها آن را به رخ ديگران بكش و چنان وانمود كن كه دلت براي ناداني آنها مي سوووووزد از بس كه تو مي دداني و نمي دانند. با اين روش همواره يك حالت خود كم بيني در اطرافت پراكنده خواهي كرد كه اين در بالا رفتن تو موثر است .

8 - صداقت ؟؟؟؟؟ لزومي ندارد هميشه صادق باشي...

9- تمامي اين چيزهايي كه گفتم منوط به اين است كه از جلد آدميتي كه فكر ميكني بدردت خورده بيرون بيايي...

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۳ساعت 12:4 توسط "کویر" |

نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 10:35 توسط "کویر" |

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ساعت 16:12 توسط "کویر" |

فقط اين پست رو مي نويسم كه نسلسل سالها باقي بمونه . هستم همين حوالي.. خوبم چون...

راستش اينقدر اين مجموعه هاي اجتماعي زياد شده كه بلاگفا تووش گم شده.

نه اينكه حرفي نداشته باشد اونهم آدمي مثل من...

يه حرفهايي هميشه كه توو عمق صدا جاري است...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 13:14 توسط "کویر" |

امروز درست پنج سال از وب من می گذرد. یک اتفاق مرا به دنیای وب آورد . 

پنج سال چه زود گذشت و این وب شد مبنای فکرها و کارهایی که هر روز می کنم...

بشدت مشغول امتحانات هستم.و سخت در اضطراب آنها...خدا کند بگذرد زود

.فقط نوشتم که دل این وب نگیرد که تو مرا رها کرده ای...

همین...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 21:38 توسط "کویر" |

خواستن که باشد,هر چیزی بهانه می شود برای اینکه دستهایت را که بالا می بری امتیاز که می دهی, تند تند دنبال بهانه می گردی چیزی پیدا کنی برای امتیاز بیشتر...بی آنکه اشکالی را به رخ بکشی یا حتی بخواهی بیاد آوری...

مهم نیست سر میز غذا چه کم بود و چه می باید بود؟؟مهممممم این است که تو از این جمع دنبال یک رابطه ای می گردی که به طبیعت هر رابطه ای می تواند گاه دچار خطا یا نقصان یا اشتباه یکی از چند طرف باشد اما صداقت که باشد, محبت که باشد و بقای آن هم و غم باشد...آخرالامر جمع امتیاز می شود 10...ومهم نیست چه کسی جایزه را برده است و برنده ی واقعی آن کسی است که توانسته ببخشد..بپوشاند و تداوم بخشد...

و اگر همه ی اینها نباشد بهانه ها جمع می شوند  تا امتیاز کم کنی...تا به زمین بکوبی و همه ی دارایی ات فقط میشود همان پول نقد شب آخر

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:23 توسط "کویر" |


نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:43 توسط "کویر" |

همین...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:56 توسط "کویر" |

نوشتن اینجا یک کمی سخت شده است.نگاه که می کنم انگار هر حریمی برای خودش درست باید مثل هویت جاسوسهای فیلم ها,یک هزار تویی داشته باشد که پای هر کسی به آنجایش نرسد.

من خیلی به این اعتقاد دارم اما بدبختی این است که اصلا نمی توانم آدمی اونجوری باشم.همه ی شخصیت من در یک وجب کف دستم جا می گیرد.

آدم رک و راستی نیستم .کمی ماخوذ به حیا کار می کنم اما هرگز هرگز برای هر هدفی هر چقدر بزرگ هم که باشد حاضر نیستم خودم را باندازه ی مورچه ای هم کوچک کنم...

شاید همین باعث عدم پیشرفت درست و حسابی از نظر مقام و منصب توی کارم باشد...شاید سالها پیش می توانستم الان اینجایی که هستم نباشم...

اما گاهی تن ندادن به یک چیز که قرار است شخصیتت را گرو آن قرار بدهی از تو چیزی می سازد درست مثل فاحشه هایی که گاه نه برای نان که از روی عادت به تن فروشی دست می زنند و در این راه برایشان هر اولین پیشنهادی "خودش " هست بی آنکه بدانند لااقل این آدم زیر تن پوشی که دارد چه شخصیتی نهفته دارد؟؟

من همیشه اعتقاد دارم چیزی که مردان را به فاحشگی می کشاند بر خلاف زنان گذشتن از "تن" نیست بلکه گذشتن از غروری است که برای یک لقمه بیشتر تن به آن می دهند...

می شود فاحشه بود اما غرور داشت ولی وقتی غرور نداشتی حتما فاحشه خواهی شد....

اوووووه چقدر منکراتی شد این پست من!!!!!!!

ساعت 45 دقیقه گذشته از نیمه شب است...بی خوابی به سرم زده است...چرایش بماند...

دارم آهنگ : یه بغل گلای مریم.....یه گلو با بغض بسته....یه نفر حبس تو چشمات....تا ابد گوشه زندون...یه نفر عاشق عاشق...عاشق صدای بارون....

امسال عاشورایی هیچ حس خاصی نداشتم ندارم...نمی دونم چرا؟؟؟؟

دو روز است از کاشان برگشته ام...مادر....مادر...این کلمه به من یاد آور می کند که خیلی نامردم ...همین...

امروز کلی دادو بیداد راه انداختم...باز هم بماند برای هوای مسموم گاهی وقتهای آدم که گیر آدمهای خر می افتد ..یک مثل کاشان هست می گوید خدایا خرم کن گیر آدم خر نندازم...

پستم هیچ توازن ادبی ندارد اصلا قروقاطی است....

می خواهم صدای خدا کنم و به بزرگترین اسمش کوچکترین معجزه اش را بخواهم....

فدای تو خدای مهربان که همه جوره میشود از خطوط قرمزت رد شد...چاکرت شد...چارقت را دوخت..شانه سرت زد...عاشقت شد و حتی هی هی و هیهای من و بزهایم را فدایش کرد....

درگیر رویای توام...

منو دوباره خواب کن....

دنیا اگه تنهام گذاشت....

تو منو انتخاب کن...

رو گوش می کنم

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 0:51 توسط "کویر" |

به دو علت بیدار مانده ام

یک : تو نیستی و غمت با من...هوای عهد کهن  دارد

دو  : تصور اینکه مادر قلبش را به تیغ جراح بسپارد و هزار آیا و اما و اگر دیگر بعد از آن.

دو هفته پیش مادر حالش بهم می خورد.بیمارستان می برندش.همان جا - خوشبختانه همانجا- ظاهرا سکته می کند اما چون دکتر ها و پرستارها بوده اند بر می گردد...به همین راحتی

و حالا از تو ای خدایی که در این نزدیکی ها هستی دلم می خواهد میان آرزوهای بزرگ ما و معجزه های میان دستانت یکی را برای مادرم رو کنی و از این عمل سخت جراحی که بااااید تن به آن بسپارد بسلامت بیرونش آوری.

ای خدایی که در این نزدیکی هستی یک معجزه ی کوچک برای آرزوهای بزرگ ما برای تو مثل آب خوردن است.


پی نوشت :

هیج.....

نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 1:3 توسط "کویر" |

عصر جمعه ای از بس دیشب نخوابیده ام خواب می گیردم.خواب می بینم خانه قدیمی کاشان را. نشسته ایم زیر کرسی.

پنجره ی چوبی قدیمی را باز می کنم .باز می شود رو به یاغ آقا هاشم رو به کوچه ی خاکی.همان کوچه ای که یک بار ماری خودش را روی ریگها می خزاند..

پنجره ی چوبی را نشانت می دهم می گویم این همان باغ دایی است.و آن درخت با شکوفه های سفید فصل بهارش.

می خواهم برایت توضیح دهم که این خانه همان خانه ی ویران شعر داریوش است. و کوچه همان کوچه.همان خانه ای که سیل غارتگر یک شب وقتی کلاس پنجم بودم بیرحمانه همه چیز را ویران کرد...

دیوارها را نشانت می دهم یادگاریهایی که نوشته بودم با خط قشنگ آن روزها...

نمی دانم چه می شود که ناگهان روبه در می کنم شانه هایم میلرزد... می آیی می پرسی چی شده ؟؟

از خواب می پرم گلویم خشک شده قلبم می کوبد...

دورها آوایی است که مرا می خواند...

نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:35 توسط "کویر" |

درست مثل بچه هایی که از مادر می پرسند:"چند تا دیگه بخوابیم بابا می آید؟" شده ام.

ثانیه ها را میشمارم.قلبم بین شوق و هراس است.درست مثل آدمی که می خواهد برای اولین بار پای به دیاری نا شناخته بگذارد...

غروب نزدیک است صدای همهمه ی اذان یا مناجات یا نمی دانم شاید جنگ شادی که در میدان نزدیک خانه است می اید...

هیچکدام از اینها نمی تواند مهار قلب مرا دست بگیرد.ناشکیبایی بی بدیلی دارم.دلم می خواهد همین حالا ماشین سوار شوم به جاده بزنم گریزان شوم از "حالی" که در آن دست و پا می زنم.

درست شده ام مثل حال یک دانش آموز قبل از یک امتحان سخت..

گون وجودم از نسیمی که اینک به طوفان می ماند می پرسد :"به کجا چنین شتابان"؟؟؟

دلم بی پروایی می خواهد عبور از یک کوچه ی باران زده بی آنکه قلبم محکم بکوبد..دستی مرا نشان دهد دستی برای من تکان بخورد...

دعوتم کند به یک نسکافه یا اگر نیست یک قهوه ی داغ...

کسی از این عبارات و ایهام جز خودم سر در نمی آورد حتی خودم نمی دانم چه می نویسم؟؟!!اما دارم وقت را می گذرانم برای ثانیه هایی که چه من بخواهم و چه نخواهم باندازه زمان خودشان خواهند گذشت و نه به میل من....

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:18 توسط "کویر" |


" بی تو چنانچه شاعری گفت شعرهای ما ناتمام و آنگونه که سهراب گفت دست ما در پی

چیزی گردان"!!!!

تو یک احساس ناب از میان پنجره ای که باران را در قاب خود گرفته بود با دستهای همان خدای کودکی با همان چکمه ها و گالش ها با ناودان های آبستن از ریزش دوباره ی باران "

همه چیز با یک تپش آغاز می شود از دریچه ای که تنها کارش گرداندن گلبول های سرخ در هزار توی رگهایی آبی نیست.

" تو ناز ، تو یک دنیا احساس ، تو دستهای خواستن را بسته ای ، تو لحظه های زندگی را به یک خنده ی بی پروا شکسته ای ... "

همه چیز با یک درد ناآرام شروع می شود . با یک ضربه که می خواد تو را از خواب بیدار کند . گریه می کنی ، می خندند ، ضربانهایت را احساس می کنند ، چشم هایت را باز می کنی ، روشنایی آزارت می دهد ... . دستهایت خواستن را تجربه می کنند ، تو به دنیا آمده ای . کسی دستت را می گیرد ، و تجربه ها آغاز می شوند . تمام همین تجربه های لعنتی .
می دانی ، گاهی دلتنگ تمام سادگیهای کودکیم می شوم . خنده های طولانی ، دلگیر شدنهای  به ناگاه و فراموشی های زودهنگام ... . بغض های کوتاه ... .

بزرگ می شوی ، بزرگ می شویم و تمام رویاهایمان هم با ما بزرگ می شوند . تمام خواسته هایمان . دست هایمان . قلب هایمان . حرف هایمان . دوست هایمان . بغض هایمان ... .

تا به خود بیاییم گویی تمام آن روزهای زیبا تمام شده اند . کسی دیگر حواسش به ضربانهایمان نیست . کسی سنمان را نمی پرسد دیگر ... . سالهاست که دیگر برای کسی مهم  نبوده کلاس چندم بودنم . سالهاست که کسی نپرسیده از معدلهایم ... . سالهاست کسی شریک نشده در خنده هایم ... . کسی مضطرب نشده با گریه هایم ... .
****
نمی دانم امروز چندم ماه است . ساعت لابد از دوازده گذشته ... . چند ساعتی باید باشد که تمام این شهر به خواب رفته .هوس سیگار می کنم برای چندمین بار اما این نفس هایی که تا همین چند روز پیش به شماره افتاد و مرا بیهوش در گوشه ای انداخت نمی گذارد...
. چایی ام کاملا سرد شده است
در این شب های گرم تابستان از آن دورها  ... . و من به تمام فاصله هایی که با خود دارم فکر می کنم . چقدر تنها شده ایم در این شلوغی بی پایان .
به زندگی فکر می کنم . و به این که انگار نفس هایمان را شماره می کند با شروع هر روز و هر بار تمام تلاشش را می کند تا سخت تر کند نفس کشیدن را . سخت می شود گاهی برایمان هر لحظه از این بودن ها . سخت می شود گاهی نفس کشیدن با وجود تمام این بعض ها که راه گلو را می بندند و گویی که قرار نیست رهایمان کنند .
به هرگز فکر می کنم . و تمام هرگز هایی که شکسته اند . به آرزو فکر می کنم ، و تمام آرزوهایی که شکفته اند . به درد ، و تمام درد هایی که امروز سطری از خاطراتمان شده اند . به ... .

گاهی زندگی عجیب مسخره می شود و شاید عجیب و شگفت..یکی باندازه ی چند دریا و اقیانوس و چند مدار و عرض جغرافیایی از کسی دور است اما بزودی می تواند دست در دستهایش بگذارد و یکی باندازه همان طول و عرض جغرافیایی دور می شود دور دور دور...

راستی من فکر می کنم  . و با امید فکر می کنم . به تو فکر می کنم . به تمام بودن هایت . به تمام دردهایت . به تمام تجربه هایت . به تمام تلخی هایت . به روزهای سخت این روزها به سنگینی یک زندگی که خودش را مثل یک بچه ی لوس روی شانه های تو انداخته است..به باران..به باران... به بارام
*****
و امروز بود همین امروز صبح که در میان تمام این شلوغی ها به لبخندت رسیدم  . و امروز بود که به تمام زیبایی هایی اندیشیدم که می توان زندانی کرد در میان یک حصار بی قاعده ی دو در پنج .

می دانی ؟؟؟ شرم می کنم که نا امید باشم ، درست همینجا که تو می خندی در یک قاب نا موزون دو در پنج . در کنار تمام روزهایمان . در میان تمام دردهایت .   در کنار تمام دوست هایت ... .

 ... .
و من سخت امیدوارم ، یه روزهای بدون حصار ، به روزهای موزون . به روزهای زیبا . به آرامش بعد از تلخی بینهایت یک فنجان فهوه . هر چقدر هم که طولانی باشد . هر چقدر بی پایان .
"" روزی خواهد آمد که در میان خطوط همین فنجان قهوه ، در میان همین تلخی ها که تمام شده اند ، فال تو را خواهم دید ، و تو ایمان خواهی آورد به تمام پیش بینی هایم . به تمام زیبایی هایت ... .
هر فنجانی سرانجام خالی خواهد شد ... . ""حتی این فنجان همیشه پر دوری  فاصله ها

پی نوشت :

1-عجیب هوای نوشتن کرده بودم
2-به قاره ی پنجم می اندیشم که اولین بار فقط یک مرد اسب سوار داشت گوسفندچرانی می کرد و هر گز قیافه اش به چوپانهای خودمانی نمی خورد.
3- کاش می شد دعای من رنگ استجابت می گرفت و یک وام چند میلیون تومانی.....
4- شده ام مثل تیم پرسپولیس جا خوش کرده ام در رتبه های پایین جدول.باید تکانی به خودم بدهم .نه از دست خوزه کاری بر می اید نه از کارت سوخت و ...باید خودی نشان بدهم.
5- دلم هنووووووووز لبریز محبت است
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:43 توسط "کویر" |

مضان با نواي ربنا آمده است.ربنا براي رمضان همه چيز است لااقل براي من همه چيز است.سحرهاي سحر انگيزتابستان.آن روزهاي زيباآن شبهاي رويايي كه آسمان دل انگيز كوير بي دريغ هر چه ستاره داشت به پاي ما مي ريخت.

بام خانه پر از پولك هاي نقره اي بود.پر از روياي چيدن ستاره اي و پر از ستاره هايي كه مي چيديم و زير بالش مي گذاشتيم.

بام هاي كاهگلي با قوس ها و ضربي ها و اندود كاه و گل وقتي خنكاي آبي مي خورد و رختخواب هامان را ميگسترانيديم.

سحر بانگ بر ميزد.آواي دعاي سحر:"و هل يرحم الضعيف الا القوي؟" و تو مي يافتي كه در بلنداي بلندترين كهكشان حتي فراتر از راه شيري جايي رفيع تر از هر تخيل و تصوري دستي به غايت قوي همه كادنات را در سيطره خود دارد.

باد پنجه مي انداخت در گيسوي درختان باغهاي مجاور و بوسه ميزد بر رخ چينه ها..

خنكاي نسيم به تن درختان انجير ميخورد.

سحرهاي ماه رمضان انگار كه آتش دوزخ خاموش مي شد و خدا دستان مهربانش را به گونه هاي بندگان ميكشيد.دشت درهيبت  شب بي صدا ميگشت .گاه بانگ مرغي يا صداي زنجره اي .. و اين آغاز سحر بود...

پله هاي باريك  و تاريك بام را به مقصد حياط پايين مي امديم...

دست در زلال آبي حوض مي انداختيم ...ماه خفته در بستر حوض بيدار ميشد در هياهوي ما .عكس ماه ازآن وسط به كناره ها لب پاشوره ميرفت و گهواره وار پيچ و تاب مي خورد.

گاه سخاوت بوته هاي رز دانه اي از خوشه هاي رسيده ي انگور به آب مي انداخت و دست ما در طلبش و شهد شيرينش را به كام جان در آن تاريكي خود حكايتي داشت....

سحر را با اندكي خوراكي ،چاي و آب.....

از همان ابتداي سحر قالي بافها به كار مشغول ميشدند تا توانشان تاب ساعتها روزه داري داشته باشد و رج رج ببافند تا به شام روزه داران برسند.تا به گرماي گزنده ي ظهر نرسيده و قوت دستهاشان تمام نشده كارشان تكمام شود.

عصرهاي تابستان گرماي كشنده و لبهاي خشك و دهان هاي تفتيده را بر مي داشتيم و به سرداب ها پناه مي برديم.

بسته به بزرگي خانه تعداد پله ها هم كم وزياد بود گاه تا سي و چهل(و من بيشتر را ياد ندارم) آن پايين خنكاي نسيمي كه از تن بادگيرها بدرون سرداب مي آمد و گاه با برخو.رد به خطايي **هايي كه آب پاشي شده بودند و عبور از گليم ها و ن.اختن آواي خنك برجان ، كم كم خواب را به چشمان بي رمق مي انداخت.

سكوتي در خنكاي سرداب ها مي پيچيد.

بندگان روزه دار سربالايي عصرهاي داغ را چنين مي گذراندند تا به پرچين هاي پر از لطافت اذان برسند.

رخوت گرسنگي و تشنگي و نشئه ي خواب را با وضويي در آب زلال حوض از تن و روان مي زدوديم.

خورشيد خسته از تابش بي رحمانه به كوههاي مغرب فرو ميرفت از دشت ما در اين سوي كوير مي تاخت به بيستون به مغرب..به كوههايي براي يك شب خفتن..براي بي رنگ شدن تا نواي اذان بر آمدن...

كوچه هاي خاكي آن روزها را در حوالي غروب به آب پاشي ميكردند..بوي نم خاك و كاهگل در مشام جان مي خزيد...

خدا طنازي ميكرد..دلبرانه مي خواند...عشقبازي ميكرد..زيبا ميشد...به حجله ميرفت...عروج ميگرفتند بندگان...از اين هم آغوشي با دلبر دلرباشان.....

آرام ارام صداي ربنا از گلدسته ها بلند ميشد..رمضان با ربنا در جان من جا مي گرفت..حتي بيشاز گلدسته هاي آبي مسجد با آن نور سبز رنگ  تابلو الله كه من گمان مي كردم لامپش را هميشه خدا عوض ميكند...

حوض كاشي نگيني ميشد و روزه داران انگشتري..تموج آب و صداي ربنا و صداي تشنه كامان...

تپش هاي با حضور در حضور حضرت حق...

صف هاي نماز ...

بندگان مخلص و بي ريا...

صداي نيالوده به سياست ربنا...

و دستهايي كه اگر به دعا بلند مي شدند براي همه آمين مي گفتند...

دلهاي يك رنگ...

پارچ دوغ نذري كه گاه براي خيركردن***آن داوطلب ميشديم تا از اين رهگذر دوغ هاي خنك را بيشتر بنوشيم..

و اي وااااي كه به چه چيزهايي خشنود بوديم...

چه سحرهايي بود..

چه آواي ربنايي و چه نوروزي از پي رفتن روزهاي رمضان

**خطایی : آجر های بزرگ مربع شکل که فقط برای فرش کردن زمین بکار میرفت.جای آن را بعدها موزاییک و سنگ و پارکت گرفت.آجرها مجوف بودند آب را بخود جذب میکرد و آب گرمای انرا م گرفت و تبخیر سطحی صورت می پذیرفت.اجرها مثل یخ میشدند از خنکیی

***

خیر کردن :خیرات کردن

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:19 توسط "کویر" |

نگاه می کنم به خودم.به سن حالای خودم.دیروز هوای ربنا به دلم زد روی تخته وایت برد دفترم با خط نسخ زیبایی زیبایی نوشتم "بسم ا...الرحمن الرحیم" زیبا بود .معمولا خودم از خودم راضی نیستم.بسیار سختگیر هستم چه برای ظاهرم چه برای کارم چه برای هر چیز دیگر.

اما آن نوشته زیبا بود.دلم هوای ربنا کرده بود.هوای آن حوض با کاشی های آبی که با صدای ربنا در تموج دستهایی که برای وضو درش غوطه می خوردند.هوای صفهای بسیار مردمان که سراسیمه کوچه های غروب را در می نوردیدند و به ساحت گلدسته های مسجد سلامی می کردند و روی گلیم های خاک تربت خورده ی مسجد قدقامت می بستند.

چیز سنگینی روی دلم می غلتید شبیه گلوله ای از اشک.یادی از یک غربت بی منتها.یادی از ترانه های سرزمین مادری...

درب دفتر باز می شود می بیند نوشته ام را می گوید به شما نمی خورد این نوشته و این نوشتن.سگ می شوم پاچه اش را می گیرم با تندی می گویم لابد باید مثل شما و بود و تسبیح را آویزان کرد و شمرد و شمرد و ورد خواند یا وسط تعمیرات اساسی به بهانه ی زیارت خانه خدا رفت و پیدایش نشد و یا از ساعت یازده به بهانه ی نماز جماعت تا دو بعد از ظهر رفت و پیدایش نشد؟؟؟؟؟

به کسوت مدیر عاملی اش برمی خورد اما می داند که اهل مماشات نیستم حتی در روزهایی که قرار است به انتقام حرفهای درستی که کار دستم داده است مواخذه شوم.

و من یاد آن مرد می افتم که در گرمای مهلک تابستان می گفت عبادت من کار من است و راه افتادن این تاسیسات و من با چهره عرق کرده روبه خدا کردم و گفتم خدایا تو که آن بالا نشسته ای همه چیز را می بینی.

خدایا حکایت خودم چنین است و تو در عرش کبریاییت بیش از هر کسی به این واقف هستی که جز خوبی برای همه هیچ نمی خواهم و برای خودم خودت بهتر از هر کسی...

تو را شاکرم که تا امروز روز دریوزه ی مقام و پست نشده ام و خودم را به صندلی های مدیریت نفروخته ام و بقول خودم که یک بار به یک مدیری که می گفت فلانی امان از دست زبان تو که سرت را به باد میدهد اخر گفتم:

" مردی که خود را به یک صندلی می فروشد از زنان تن فروش پست تر است "

خدایا در این ماه که مهمانی کریمانه داده ای اندکی روی از سفره های رنگین برگیر و رویت را به خانه هایی بدوز که برای تو روزه می گیرند.

خدایا با تو حرفهای زیادی دارم...مدتی است یا من خوب حرف نمی زنم یا تو روی برگردانده ای...ای کریم بزرگوار خودت می دانی "جز تو کسی نیست پناهم دهد"

پی نوشت :

= بین بودن و نبودن آدمی یک اتاق عمل فاصله است.

= یقین پیدا کرده ام به دوست داشتن

= جای یک سوره در کتاب خدا بنام عشق خالی است و شاید سراسر کتابش عشق است و من نمی دانم

= دلم هوای باران کرده...بارانگاه...مادر باران..کویر...

=اوووووفف


نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:48 توسط "کویر" |

خانه از آن خانه های قشنگ شهرهای شمالی بود.درست مثل همانهایی که توی کارت پستال های رنگی همیشه ی خدا دلش برایش غنج میزد. از آن کوچه هایی که سراسرش سبز است با آن گلها و گیاههای آویخته از در و دیوار.

یک سبزی زیبا در تمام ابعاد موج میزد. از دیوار بالا رفت.البته بالا رفتنش مثل آدم بود نه مثل رضا مارمولک آن فیلم .

دیوارهای به سبزه اویخته. روی دیوار پر از سبزه بود پر از گل پر از گلهای مریم.

آن وسط حیاط یک زن با لباس صورتی نشسته بود.کنارش دختری 6-7 ساله.مرد نگاهش را به حیاط دوخت از همان بالای دیوار صدا زد:.......

زن از جا جست.دخترک هم. هر دو ایستاده بودند.زن مرد را نشان داد :" این همان بابا....ست که می گفتم.

در دستان مرد گلهای مریم بود از همانها که زن دوست می داشت .از همانها که یکبار دیده بود جانانه بویش میکشد..از همان هایی که عطر زندگی داشت..عطر زن...عطر مرد...

نشستند و چه گذشت در آن میان؟

حرفهای عاشقانه و زیبا در سبزینه های خانه موج می زد....

زن عاشق دیده شدن بود و درک شدن و گل را دوست می داشت..مرد از یک فنجان چای که در نعلبکی کنارش یک غنچه یاس گذاشته باشند...

این رویای زندگی بود یا زندگی رویایی؟ اما هر چه بود میان نیت آدمها و رویاهاشان هرگز تفاوتی نیست...هرگز..

نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ساعت 19:52 توسط "کویر" |

به علی گفتند تو از جنس زمین نیستی گناه شمشیر نبود حجم بی محتوای زمانه شمشیر را بلند کرد.آدم کوتوله هایی که همه جا هستند.حتی پسر عمویش را دیوانه خواندند...

این گناه تاریخ است.شرم تاریخ..نه اینکه من علی دوست باشم یا مسلمان و این حرفها را بزنم..اینها ربطی به کلیت قضیه ندارد.پیش از آن ادمهای کمابیش معمولی را هم بر نتافتند.

آن دانشمند یونانی را که آن سرباز رومی کشت. یا به تعلیف کشاندن آن دانشمند ایرانی وقتی مغول ها حمله کردند.یا گالیله مشهور را...ابوعلی سینا و تکفیرش را و همه و همه به تو می گوید اگر جایی به حکم عقل عمل کردی و همه روبرویت ایستادند و حتی از هستی ساقطط کردند خم به ابرو نیاور.گناه تو نیست که می دانی .همیشه این بوده که نادان را قدر دانند و به صدر نشانند...

خودت که باشی خودت که بدانی دیگر برای چیزی یا کسی تره هم خرد نکن.

بدان و اگاه باش نان خوردن به آن نمی ارزد که ذلت بکشی...لااقل از این همه روضه خوانی باید این یکی آویزه گوشت شده باشد که آدمهایی بودند که سر به شمشیر دادند اما تن به ذلت هرگز...

در خاطره ای از یکی از ا..فسران تو..ده ای دوران پهلوی می خواندم که در عهد کهولت از او پرسیده بودند آیا آنهمه درجه و مقام را رها کردن و به خارک تبعید شدن ارزش آن را داشت؟؟خاصه که اینک نه از تاک نشانی هست و نه از تاک نشان؟؟؟(اشاره به فروپاشی کمونیزم بود)

جواب داده بود اینکه می ارزید بحث دیگری است اما این را می دانم که گاه انسان آنقدر بلندمرتبه است که هرگز نباید تن به اطاعت دون مایگان دهد...

زمان به مردم نادان دهد زمام مراد......تو اهل فهمی و دانش همین گناهت بس

به دست آهن تفته کردن خمیر.........به از دست بر سینه پیش امیر

راستی زندگی حتی مجلل ترینش به یک آن خفت می ارزه؟؟

چقدر هوس دیدن "ساز دهنی" امیر نادری رو کردم...پرت کردن با هرچه قدرت ساز دهنی توی دریا...امیرو دیگه خر نیست..میمون نیست...گشنه نیست...دله نیست...



نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:33 توسط "کویر" |


آخرين مطالب
» و تو
» اتوبوس شمیران...
» قاسم
» 51
» 1397
» ای که پنجاه رفت و در خوابی...
» یک دهه...
» کوچولوهای عمو آژانسی
» آزادی ...
» شبی با خیال تو...
Design By : Pars Skin